رمان عشق آتشین قسمت هفتم نویسنده هدا (عباسی) با رضوان مقابل شدم با… — کانال عاشق های رومان 🥰😍❤️ — TG.ME

رمان عشق آتشین قسمت هفتم نویسنده هدا (عباسی) با رضوان مقابل شدم با زبانم که بند بند میشد گفتم س س سلام رضوان: اووو سلام رفیق تو اینجه چی میکنی خوب هستی مرحبا: تشکر خوب استم اینجه خانه ما است رضوان: چیی تو خواهر دوست آسیه استی😳 مرحبا : بلی درست گفتی بفرما داخل (رضوان) با آسیه حرکت کردیم به طرف خانه دوستش بعد 20دقیقه به مکان مورد نظر رسیدیم آسیه زود تر از موتر پاین شد و پیش از من رفت و در تک تک کرد بعد چند لحظه در باز شد با دیدن مرحبا بسیار متعجب شدم که ای اینجه چی میکنه مرحبا با آسیه احوال پرسی کرد و متوجه من شد که از تعجب زبانش بند بند میشد بعد احوال پرسی ماره به خانه دعوت کرد آسیه با خوشحالی پیش زینب رفت و با هم احوال پرسی کردن و تولد شه تبریکی داد بعد آسیه من هم رفتم و تولد شه تبریکی دادم و رفتم به یک چوکی نشستم نه میفامم اما چشم هایم دنبال یک نفر بود که دیدم مرحبا کیک به دستش طرف زینب رفت و کیک به میز ماند و تولد زینب تبریکی داد زینب کیک قطعه کرد و همه مشغول حرف زدن بودن اما مه تنها بودم که دیدم مرحبا طرف من آمد مرحبا: چرا تنها نشستی رضوان: خب کسی ره نه میشناسم ☹️ مرحبا: اینه مره هم نه میشناسی رضوان: توره چطو نشناسم خانم شیشک مرحبا: نیستم شیشکککک آقایی مغرور😒 رضوان: 😂😂خب چرا چیغ میزنی خانم شیشک مرحبا: رضوووووان😡😡 رضوان: درست است نه میگم اما قار میشی زیاد مقبول میشی😜 مرحبا: 😒😡 رضوان: راستی زیاد مقبول شودی 😉 مرحبا: تشکر 😒 رضوان: خب دیگه قار نباش نه میگم دیگه مرحبا :با رضوان مصروف صحبت بودم که آهسته آهسته محفل هم به پایان رسید همه مهمان ها رفتن و من هم با مادر جانم اطاق جم کردیم و رفتم به اطاقم بسیار خوشحال بودم که همرایی رضوان دوست شده بودم نه میفامم چرا هر لحظه به فکرش بودم اما یک حس درونم میگفت کارم اشتباه است و باعث نابودیم میشه اما برم مهم نبود با امو افکار چشم هایم سنگین شد و به خاب رفتم صبح با صدایی زنگ ساعت بیدار شدم و خود آماده ساخته به طرف پوهنتون حرکت کردم زیاد خوش بودم به پوهتنون رسیدم بعد احوال پرسی با مسکا به سمت صنف حرکت کردم با وارد شدنم به صنف متوجه شدم که یک دختر دست رضوان گرفته یکبار پا هایم سست شد یک آتش درونم روشن شد بغض راه گلونم را بسته بود رضوان با متوجه شدن من دست خود ره از دست او دختر جدا ساخت من هم بیدون کدام گپ رفتم به جایم نشستم دست هایم میلرزید بغضم سنگین تر شده بود اما خود ره کنترول کردم که یکبار صدایی از پشتم آمد روی مه دور دادم که ...... ادامه دارد❤️

March 24, 2022 20.5K 94