رمان عشق آتشین
قسمت ششم
نویسنده هدا (عباسی)
رضوان: میشه با هم دوست باشیم دوست های صمیمی
مرحبا: 😳😳دوست باشیم
رضوان: بلی دوست چرا تعجب کردی فقد دوست های عادی 😝
مرحبا: درست است پس دوست میشم همرایت دوست خوبم
رضوان : پرتی چک ره به افتخار دوستی ما 😉
مرحبا :🖐🏻 با رضوان صحبت میکردیم که استاد و دیگه شاگردان هم داخل صنف شدن و رضوان رفت به جای خود نشست هر لحظه چهره رضوان پیش چشمانم بود نه میفامم با هر بار دیدنش یک حس احساس کردم نه میفامم چی بود اما فکر میکردم خوب نیست و یک حس آتشین است ده تمام ساعت درسی متوجه رضوان بودم یک حس درونم بود نه میفامم چی بلاخره درس به اتمام رسید و من با عجله بیرون شدم و به طرف یک فروشگاه رفتم و به زینب یک ساعت خیلی مقبول خریدم و طرف خانه حرکت کردم در باز کردم با دیدن خانه واقیعن متعجب شدم خانه خیلی مقبول شده بود تمام خانه پر از بادکنک های سیاه طلایی دیزاین شده بود محو دیدن خانه بود که که صدایی مادرم به گوشم رسید
شگوفه: سلام دخترم امدی
مرحبا : بلی مادر جان خوب استین
شگوفه: خوب استم خوش معلوم میشی کدام گپ شده
مرحبا : نخیر مادر جان بخاطر تولد زینب خوشحال استم
شگوفه: خو دخترم همیشه خوش باشی برو خود آماده کن که مهمان ها میاین
مرحبا : درست است مادر جان
(رضوان)
از پوهنتون خانه رفتم واقیعن روز عالی بود زیادخوش شدم که با مرحبا دوست شدم واقیعن نه میفامم او دختر چی داشت اما بسیار وابسته شده بودم برش با خوشی داخل خانه شدم اما بسیار خسته بودم میخاستم بخابم که با آسیه رو به رو شدم واقیعن عالی شده بود
آسیه :سلام لالا جان خوش آمدی
رضوان: علیکم خوش باشی چطوری شادختم
آسیه : خوب استم لالا جان تو چطور استی
رضوان : وله خوب استم بسیار خسته میخایمم بخابم
آسیه: خواب میشین😔
رضوان: بلی چرا ناراحت شودی راستی جایی میری آماده شودی
آسیه: لالا جان دیروز خو همرای تان گپ زدم یاد تان رفته 😔 امروز تولد بهترین دوستم زینب است
رضوان: اووووو واقعین فراموشم شده بود 🤦🏻♂️
آسیه: گپی نیست لالا جان شما خسته استین برین بخوابین
رضوان: پس تولد دوستت چی میشه یعنی نه میری
آسیه: نخیر لالا جان گپی نیست باز برش تبریکی میتم که دیدمش
رضوان : اما او ناراحت میشه باز
آسیه: مهم نیست
رضوان: نخیر مهم است تو میری و خودم هم میبرمت چند لحظه صبر خوده آماده میکنم میایم باز با هم میریم
آسیه: جدی لالا جااان
رضوان: بلی توره مه جگرخون دیده نه میتانم شادختم
آسیه :شما بهترین برادر جهان استین برین آماده شوین من اینجه منتظر استم
رضوان: درست است
(آسیه)
ما یک فامیل چهار نفره استیم من برادرانم و پدرم مادرم وقت به دنیا امدن من وفات کردن و پدرم همیشه بخاطر کار هایش خارج از کشور میباشه و زیاد نه میاین و دو برادرم که یکیش رضوان و دیگرش امید است رضوان 22سال داره و بسیار مهربان مغرور و مقبول است همیشه مثل پدر مادر برم بوده امید 20سالش است او هم شوخ اما بسیار جدی میشه اما من واقعین هر دوی شان ره پیش از حد دوست دارم چون هیچ وقت ایجازه ندادن که یک لحظه ناراحت باشم
.
.
.
رضوان: آماده شدم بریم
آسیه:واو لالا چقدر شیک شودی
رضوان : تشکر شادختم بریم که ناوقت میشه
آسیه درست است لالا جان بریم
(مرحبا)
به اطاقم رفتم دلیل خوشحالیم فقد بخاطر ای بود که با رضوان دوست شده بودم زیاد خوش بودم خود آماده کردم و یک پراهن سیاه بف با چپلی های بلند پوشیدم مو هایم بلند بستم و کمی آرایش کردم یک چرخ زدم و پاین رفتم با زینب رو به رو شدم یک پراهن بف سیاه طلایی پوشیده بود مو هایش باز بود و کمی آرایش ظریف دخترانه کرده بود واقعین زیبا شده بود رفتم و به آغوش گرفتمش و گفتم تولدتت تبریک شادختم
زینب: تشکر پرنسس من
مرحبا: راستی خیلی زیبا شودی 😍
زینب: نی دیگه در مقابل ای زیبایی تو اصلا معلوم هم نه میشم
مرحبا: نی دیگه اقه شکسته نفسی نکن خیلی زیبایی
زینب: تشکر خواهر مقبولم چشم های نازت زیبا است
مرحبا : مشغول حرف زدن با زینب بودم و آهسته آهسته همه آمده بودن در تک تک شد کسی نبود و من رفتم در باز کنم دیدم آسیه بود با دیدنش بسیار خوشحال شدم و به آغوش گرفتمش بعد احوال پرسی با آسیه متوجه شخص پشت سر آسیه شدم از تعجب دهانم باز مانده بود.......
ادامه دارد 🥰
March 18, 2022 19.9K 95