رمان عشق آتشین قسمت دوازدهم نویسنده هدا (عباسی) (رضوان) بعد امو روز دیگه اصلا همرایی مرحبا صحبت نکردم چون با حرف هایش بدرقم قلبم شکسته بود و میخاستم فراموشش کنم اما مگر میشد بجایی که فراموشش کنم برعکس وابسته تر هم شده بودم بخاطر که اذیتش کنم همیشه همرایی رویا میگشتم یک ماه همین قسم گذشت دیگه طاقتت نداشتم میخاستم حرف قلبمه به مرحبا بگویم خوشحال از خواب بیدار شدم و حرکت کردم سمت دانشگاه وقتی داخل شدم دیدم که رویا یک گوشه نشسته و گریان داره رفتم پیشش اما هر چی گفتم نگفت و با هم به صنف رفتیم که رویا برم گفت پدرش فوت کرده بسیار غمگین شدم هر چی بود رویا ره مثل دوستم میدیدم گریان داشت و مره به آغوش گرفت میخاستم از آغوشم جدا کنمش که مرحبا وارد صنف شد و ماره که ده او حالت دید بدرقم حالتش خراب شد به سرعت سمت بیرون رفت من هم از پشتش رفتم دیدم گریان داشت رفتم سمتش که میخاست بره نماندمش که بسیار سیلی محکم به صورتم زد اصلا حالتش خوب نبود نفسش بند بند میشد میخاست بره که به زمین افتاد بدرقم ترسیدم و عاجل به شفاخانه بوردمش بعد نیم ساعت داکتر امد گفت خوب است فقد فشارش پاین شده بود از گپ داکتر خوشحال شدم و رفتم به اطاقش که بعد پانزده دقیقه به هوش امد میخاستم برش توضیح بتم اما ایجازه نداد بعد معاینه کردنش مرخص شد و بوردمش خانه شان و خودم هم به طرف خانه حرکت کردم (مرحبا) مادرم با دیدنم بسیار ترسیده بود و گفت شگوفه: دخترم توره چی شده خوب هستی مرحبا: خوب استم مادر جان فقد کمی فشارم پاین شده بود شگوفه: راست میگی دخترم مرحبا: بلی مادر جان گپ قابل تشویش نیست شگوفه:شکر دخترم مرحبا: اهمم مادر جان میخاستم به اطاقم برم که مادر صدا کرد شگوفه: مرحبا مرحبا: بلی مادر جان شگوفه: میفامم اصلا وقتش نیست اما امشب باز مامایت شان میایه مرحبا: با شنیدن ای گپ اول بسیار اعصبانی شدم اما بد صحنه رضوان رویا یادم امد و گفتم بیاین شگوفه: چی یعنی تو قبول داری مرحبا: بلی مادر جان شگوفه : وای دختر انشالله که خوش بخت شوی مرحبا: با هر حرف مادرم آتش میگرفتم اما مجبور بودمم بخاطر فراموش کردن رضوان ای کار کنم تشکر گفتم و رفتم به اطاقم
رمان عشق آتشین قسمت دوازدهم نویسنده هدا (عباسی) (رضوان) بعد امو روز… — کانال عاشق های رومان 🥰😍❤️ — TG.ME
March 24, 2022 44K 195