"بهم گفتی بوسیدن مثل سیگار کشیدن میمونه؛ اولش هیجانزدهت میکنه و بعد از مدتی بهش عادت میکنی و معتادش میشی. اما من از سیگار کشیدن متنفر بودم؛ از اینکه تو سیگار میکشیدی هم متنفر بودم و همیشه بابتش بهت غر میزدم، برای همین اون موقع چیزی از حرفی که بهم زدی نفهمیدم و اهمیتی هم ندادم.
تا وقتی که لباتو ترک کردم و فهمیدم راست میگفتی. من معتادش شده بودم؛ معتاد بوسیدنت شده بودم و حالا دیگه نداشتمت.
اما هربار که توی این شهر کوچیک، اتفاقی یا از طریق دوستای مشترکمون، گذرمون به هم میخورد، هیجانزده میشدم که شاید دوباره ببوسمت. اما البته که هیچوقت این اتفاق نمیافتاد. تو حتی از نگاه کردن به چشمامم فرار میکردی، لعنتی.
به جاش، بعد از رفتنت، همون کسی که میگفت از سیگار و بوی سیگار متنفره، خودش سیگاری شد. اون تورو از دست داده بود و خودش رو هم از دست داده بود. گوشهی اتاق مینشست و کتابای مورد علاقهت رو که پیشش جا مونده بود میخوند. توی اون کتابا تورو پیدا میکرد و گاهی آروم و بیصدا اشک میریخت. هرگز دلش نمیخواست تو توی این حالت ببینیش. نمیخواست ببینی که بعد از رفتنت چقدر داغون شده.
یعنی تو هم اینقدر به من فکر میکنی؟ نمیدونم.
امیدوارم فراموشم کرده باشی. امیدوارم حالت خوب باشه. حتی بیشتر از خودم متنفر میشم اگه بفهمم شور و شوق و زندگی رو از اون دختر بچهی سرخوشی که آفتاب توی چشمهاش طلوع میکرد گرفتم."
📜: نامههای خاکستری
🔖: نامه شماره 64
🌱 شما فرستادید











