davodabadi: post #9727 — TG.ME

وقتی شلوار ازپای دهنمکی درآوردم!
اواخر فرودین 67 بود و مسعود دهنمکی آمده بود مرخصی. رفتیم خانۀ بابای مسعود در یکی از کوچه‌های تنگ و شلوغ شمیران‌نو. تا داداش کوچیکش داد می‌زد: داداش مسعود، بیا رفیقات اومدن.
می‌پرید دم در و یاالله گویان، ما را می‌برد طبقۀ بالا.
مسعود با ذوق و شوق رفت اتاق بغلی و درحالی که یک شلوار سبز شش جیب مدل آمریکایی پایش بود، آمد تو. جا خوردم. عجب شلوار باحالی بود. آرزو داشتم یکی مثل آن داشته باشم. این همه سال توی جبهه، یک شلوار شش جیب توی سنگرهای عراقی پیدا نکردم.
شلوار به‌پای مسعود گریه می‌کرد. با دست نگه داشته بود تا از پایش نیفتد. می‌گفت توی منطقۀ "شاخ شمیران" غنیمت گرفته است. هرچی گفتم این شلوار برات گشاده، قبول نکرد. وقتی گرفتم پوشیدم، عشق کردم. درست اندازۀ من بود. مسعود که این را دید، با عصبانیت گفت که شلوار را دربیاورم. بدجوری ترسید که دید اندازۀ من است.
هرچی التماسش کردم، نداد. کار رسید به تهدید که دیگر پایم را خانه‌تان نمی‌گذارم، نداد. فحش دادم، صدایم را بلند کردم، نداد. شروع کردم به خر کردنش. برایش از جهاد نفس، بریدن از دنیا برای خدا و این چیزها گفتم، خونسرد گفت: خودم همۀ اینا رو بلدم ... شلوار رو بهت نمی‌دم.
خداوکیلی نمی‌شد از آن شلوار دل کند. لامصّب نو هم بود. یعنی هنوز هیکل گنده و زُمُخت عراقی توی آن نرفته بود. تازه، مسعود ده بار آب کشیده بودش. ناگهان فکری به‌ذهنم رسید. هروقت می‌رفتیم خانه‌شان، همۀ عشقش این بود که ما را تحویل بگیرد. فقط کافی بود لب تَر کنم. تا گفتم: مسعود، نونوایی بربری پخت می‌کنه؟
گفت: آره. چَشم الان می‌رم.
و رفت. هروقت خانه‌شان بودیم، بساط نان بربری با پنیر تبریزی و چای داغ که مادر مهربانش لطف می‌کرد و می‌آورد، به‌راه بود. خیلی حال می‌داد. سریع پرید بیرون و دوتا بربری داغ با یک تکه پنیر لای ورق امتحانی خرید و آمد. سریع نان و پنیر را خوردم و به رفیقم گفتم:
- آخ‌آخ بدو ... من باید برم جایی، داره دیر می‌شه.
و با مسعود خداحافظی کردیم و رفتیم.

فردا صبح اول صبح، یک نفر تند و تند زنگ خانه‌مان را فشار داد. می‌دانستم کی است که این‌قدر بهش فشار آمده! در را که باز کردم، مسعود با قیافۀ برافروخته گفت: بی‌وجدان شلوارم رو بده.
- کدوم شلوار؟ بیا زیر شلوار من اندازت می‌شه، بهت بدم.
عصبانیتش بیشتر شد: شلوار شیش جیبم رو می‌گم. اون عراقیه که غنیمت گرفتم. شلوارم رو بده.
زدم زیر خنده و گفتم: آهان اون رو می‌گی؟ اون‌که غنیمتی بود، یکی دیگه به‌غنیمت بردش.
- نه، اون مال منه. خودم وسط آتیش و جنگ غنیمت گرفتمش. حالا تو میای از خونه‌مون می‌دزدی؟ من بهتون اطمینان کردم، شما دزدی می‌کنید؟
- ببین درست صحبت کن. دزد خودتی. مگه نگفتی از سنگر عراقیا بلند کردی؟
- نخیر، من از یه بعثی غنیمت گرفتم.
- خب منم از یه بسیجی غنیمت گرفتم.
خلاصه هرچی التماس کرد، شلوار را بهش ندادم. وقتی که یک لیوان آب‌خنک برایش آوردم، آرام شد و رضایت داد شلوار دست من بماند، فقط پرسید: باشه شلوار رو دزدیدی، فقط تورو خدا بگو چه‌جوری بردیش که من ندیدم؟
- خیلی ساده. وقتی فرستادمت نون بربری بخری، شلوار خودم رو درآوردم، شلوار عراقی رو پوشیدم و بعدش شلوار خودم رو روی اون پوشیدم. مگه ندیدی چه زود خداحافظی کردیم و در رفتیم.
مسعود با قیافۀ گرفته و عصبانی، خواست یک چیز بد بگوید که جرات نکرد! خندۀ تلخی کرد و گفت: من که راضی نیستم، حلالت هم نمی‌کنم. ایشاالله کوفتت بشه.
که زدم زیر خنده و گفتم: اولا تو نباید راضی باشی، اون عراقیه باید حلال کنه که حسابش با توئه. دوما، آخ که چه مزه‌ای می‌ده. تا حالا توی جنگ غنیمت به این باحالی نگرفته بودم!
حمید داودآبادی
نقل از کتاب #از_معراج_برگشتگان
نشر شهید کاظمی
@hdavodabadi
August 14, 2026 194 2