تقریبا چهار سال پیش رو همین صندلی نشسته بودم و هی با خودم میگفتم من اینجا چیکار میکنم؟
و این سوال از خودم من باب خوشحالی و ذوق نبود، سوال واقعی بود، عمیق بود، ترسناک بود .
همه چیز برام خنثی بود، دانشجو های ترم یک همه خوشحال ، خانواده ها خوشحال و من اما خودم به در دیوار میزدم تا هویت پیدا کنم.
مشاور شدم، فلسفه درس دادم، منطق درس دادم، و هی این دایره ناقص میچرخید و چفت و جور نمیشد با قطعه گمشده.
هر چی دست و پا زدم بیشتر رفتم ته زندگی. بعد چهار سال حرفه و درس جدید قطعه گمشده رو پر کرد اما چه رنج ها که ما حاصل این دویدن پا برهنه شد.
تموم این چهار سال پر از حس های ضد و نقیض بود، خوشحالی گره خورده به غم، غم گره خورده به ترس، ترس گره خوره به سرگشتگی.
و خبر کوتاه بود و خوشحال کننده، دانشگاه تموم شد ، اخرین مدرک هم تحویل دادیم بدون سور و سوت و کلاه و شنل فارغ تحصیل شدیم و تموم. و به قول عزیزی، خداحافظ غزل حصارِ من.