من از دسته انسان هایی هستم که هر زمان مشکلی بزرگتر از خودم و توانایی هام مقابلم قرار بگیره، در غار تنهایی فرو میرم و تا زمان و قدرت حل کردنش رو پیدا کنم همونجا میشینم و غصه میخورم.
حالا این ما بین اینجا رو ول میکنم، کارهامو تمام نکرده رها میکنم و به لانه کوچکم پناه میبرم. بعد مثل الان یواش یواش میام بیرون. با صدای آروم آهنگ هامو گوش میدم و برنامه برای روز های آیندم رو میریزم جوری که کمکم مجبور بشم به زندگی برگردم. حالا که توی این چرخه نسبتاً مسخره و آزار دهنده گیر کردم؛ سرکار کتاب میخونم، کتابی که اصلا به اندازه تعریف هاش دوست داشتنی نیست. در کنارش لیست های خرید رو مینویسم، دنبال علایقم میافتم، کارهای عقب مونده رو اولویت بندی میکنم و اینجوری ذهنم کمی آروم میشه. مثل هر شخص دیگری که دنبال یک زندگی نرمال و آروم و خوب میگرده تظاهر میکنم که با شرایط جدید هم کنار اومدم و میتونم زندگی کنم.











