میتراود مهتاب،
میدرخشد شبتاب.
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک،
غم این خفتۀ چند،
خواب در چشم ترم میشکند.
نگران با من اِستاده سحر،
صبح میخواهد از من،
کز مبارک دم او، آورم این قومِ به جان باخته را بلکه خبر،
در جگر لیکن خاری،
از ره این سفرم میشکند.
نازکآرای تن ساق گلی،
که به جانش کِشتم،
و به جان دادمش آب،
ای دریغا! به برم میشکند.
دستها میسایم،
تا دری بگشایم.
بر عبث میپایم،
که به درکس آید،
در و دیوار بهم ریختهشان،
برسرم میشکند.
میتراود مهتاب
میدرخشد شبتاب.
مانده پایآبله از راه دراز،
بر دَمِ دهکده مردی تنها،
کولهبارش بردوش،
دست او بر در، میگوید با خود:
غمِ این خفتۀ چند،
خواب در چشم ترم میشکند.
#نیما_یوشیج
@harfenabme

