Hamitic: post #1898 — TG.ME

یه وقتایی فکر می‌کنم اگه این‌بار آخرین‌بار باشه چی؟ الان توی هواپیمام. از هواپیما می‌ترسم. مثل خیلی چیزهای دیگه. مثل آسانسور، سوسک، بیماری، مرگ، تنهایی. مثلا اگه سقوط کنیم، این‌بار می‌تونه آخرین‌باری باشه که دارم یه چیزی می‌نویسم. می‌تونه آخرین‌باری باشه که ابر و آسمون دیدم. وقتی بدونی این آخرین‌باره، یا حداقل بهش فکر کنی، خیلی چیزها راحت‌تره. می‌تونی توی ذهنت برای همیشه ببوسیش بذازیش کنار. مثل آخرین چشم‌توچشم شدن توی فرودگاهه. می‌گی اوکی، خدافظیامم کردم، باید برگردم زندگیم رو کنم. یه سری از آخرین‌بارها ولی اینطوری نیستن. مثل بابابزرگم که وقتی داشتم از مدرسه برمی‌گشتم خونه توی راه به خودم می‌گفتم کاش یه‌بار دیگه ببینمش و نمرده باشه، ولی وقتی رسیدم پارچه‌ی مشکی روی در بود و صدای گریه‌زاری. داخل پرانتز، از گریه‌زاری متنفرم. جوری که یه اکس پفیوز داشتم، بیشتر از این‌که پفیوزی اون یادم مونده باشه یه صحنه یادم مونده که جلوش داشتم گریه می‌کردم. خاک تو سرم. حالا پرانتز رو ببندم داشتم می‌گفتم یه سری آخرین‌بارها جوریه که تو براش آماده نیستی. فکر نمی‌کنی آخرین‌بار باشه یا حداقل انتظارش رو نداری. آخرین باری که با پونه حرف زدم، فکر نمی‌کردم آخرین‌بار باشه. آخرین‌باری که با بابام فوتبال بازی کردم، فکر نمی‌کردم اون فوتباله قرار نیست دوباره باشه و بعدش دیگه من بزرگ می‌شم و بابام پیر. یه سری از آخرین‌بارها هم انصاف نیستن. فکر کن پنجاه‌سالت می‌شه، می‌فهمی ایران دیگه نرفته جام‌جهانی، اونی که سال ٢٠٢٢ دیدی آخرینش بوده. یه حالیه دیگه می‌دونی چی می‌گم. اون‌موقع حالیت نبوده آخرین‌باره، هر مدت یه بار هم یه امیدی داشتی. حالا فوتبال و ایران و جام‌جهانی تخممه ها، دارم یه جوری می‌گم که بتونم منظورم رو برسونم. من برای هیچ آخرین‌باری ولی آماده نیستم. برای همینه که از خیلی چیزها می‌ترسم. دلم می‌خواد همه‌چیز سکون باشه، چیزی عوض نشه، آدم‌ها پفیوز نشن، باباها نمیرن، صبح یهو پانشی ببینی گلوت یه حالیه، شب یهو زلزله نیاد لوستر بیفته روت. همین رو شب شه، صبح شه، شب شه، صبح شه، شب شه، صبح شه، شب شه، صبح شه، اون‌قدر که دیگه خسته شی و بگی خب من دیگه کافیمه می‌رم بمیرم --که برای من می‌کنه توی هشتادوخرده‌ای سالگی. حالا ممکنه این‌طوری بنظر بیاد که خیلی boring می‌خوام زندگی کنم و زندگی هیجان و تغییر و سختی می‌خواد و تا سرما نباشد انسان گه گرما را نمی‌خورد و این حرفا ولی نه واقعاً، خودم بلدم چطوری آدرنالین و چیزهای جدید درست کنم. هفته‌ی پیش رفتم رشت ناهار خوردم برگشتم خوش هم گذشت راستش. هری‌پاتر و قطار و فسنجون و اینا.
January 7, 2025 1.9K 28