Hamitic: post #1941 — TG.ME

فکر کن مثلاً سال ١٣۶٢ از ایران رفتی، الان دیگه پیر شدی، شاید حتی فارسی یادت رفته، یا مثلاً بالاخره داری از شر mortgage خلاص می‌شی. بعد یه روز صبح از خواب پا می‌شی، می‌بینی توی خونه‌ی خودت نیستی. کله‌ت رو از پنجره می‌کنی بیرون و می‌بینی وسط اسلامشهری مثلاً یا وسط ترمینال‌جنوب. اول فکر می‌کنی خواب دیدی. بعد می‌بینی هرچی می‌گذره نه، واقعاً انگار وسط اسلامشهری.

یه چیزهایی من رو می‌بره وسط اسلامشهرِ ٢٢ سالگیم. درست وقتی که واقعاً فکر می‌کنم دیگه خیلی از اسلامشهر دورم. ساعت ١١ شب از سر کار برگشتم و دارم شام می‌خورم، یهو شم‌الیاسمین از لای پلی‌لیست پخش می‌شه. دارم در به در دنبال یه فایل لای ایمیل‌هام می‌گردم، یهو یه نوت خیلی قدیمی پیدا می‌کنم. یا آخریش امروز، وقتی بعد از شاید ۵-۶ سال هوس لوبیاپلو کردم. حالا من از وحید شمسایی طولانی‌تره که برنج نخوردم ها.

اول فکر می‌کنم که این حس واقعی نیست. بعد می‌فهمم که چرا، هست. چیزهای مزخرف و کوچیکی هستن که من رو می‌برن وسط اسلامشهر زندگیم. هر بار ده‌پونزده دقیقه طول می‌کشه که حالم ردیف شه و از ترس دربیام.

بعضی وقت‌ها ۵٠۵، بعضی وقت‌ها پله‌ی اضطراری ساختمون‌ها، بعضی وقت‌ها پرده‌های زبرا، بعضی وقت‌ها اسم دبیرستان مفید، بعضی وقت‌ها یخچال‌هایی که از وسط می‌شه دست کرد توی شکم‌شون و وسایل صبحونه برداشت، بعضی وقت‌ها کسی که داره به اردک و غازهای توی حوض‌ها غذا می‌ده، بعضی وقت‌ها پیانو، بعضی وقت‌ها دریم‌کچر. میلیون‌ها چیز در زندگی هست که می‌تونه من رو پرت کنه وسط اسلامشهر زندگیم.

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که نیاز دارم مغزم خاموش باشه. نیاز دارم روزی ١۴ ساعت سر کار باشم و یه روز ببینم شده ٧٢ سالم و دونه‌دونه آدم‌های ٢٢ سالگیم شروع کنن به مردن و بعد فکر کنم که نکنه بازم چیزی یادم می‌مونه یا نه. چون اگه یادم بمونه، خیلی ناراحت می‌شم. آدم‌هایی که دونه دونه می‌میرن ولی هنوز پفیوزهایی هستن که ٢٢ سالگی‌شون پیش تو مونده.
December 4, 2025 1.6K 20