نه فانوسی کنار لحظههای تارمان مانده
نه دیگر زلف تاکی بر سرِ دیوارمان مانده
فقط اندوه میگیرد سراغی از غریبیمان
همان که یارمان بوده کماکان یارمان مانده
بپرس از پیشگوهای قدیمی این معما را
چقدر از روزهای مثل زهرمارمان مانده؟
چقدر از دلخوشیهای کم و کوتاهمان رفته؟
چقدر از داغهای بر جگر بسیارمان مانده؟
صدای خواندن از عشق است در گوش کَر جنگل
اگر که قطره خونی گوشۀ منقارمان مانده
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل می گوید:
بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده!
#حامد_عسکری
دکلمه #نگاه_موسوی
#ابوالفضل_فتحی_آزاد
