[1]- Shams-Yadollahi,Z., Le retentissement de la poésie de Hâfez- Réception et traduction, Acta universitatis upsaliensis, Uppsala 2002, pp. 41-44 & 51.
[2] ـ ـ شماره ي دست راست خط کج ( / ) شماره ي بيت و شماره ی دست چپ، شماره غزل از” ديوان حافظ “، دكترپرويزناتل خانلري ، ۱۳۶۲، تهران ، است.
[3] ـ فردوسی ، علی. تهران. نشر دیبا. ۱۳۸۷ . ۲۱۴ ص.
[4]- Picard, R., Nouvelle critique et nouvelle imposture. Paris. 1965. p.143.
[5] ـ ناطق ، بانو هما. حافظ خنیاگری ، می و شادی. لوس آنجلس. ۱۳۸۳ خورشیدی. ص ۴۲. ( (U.S.A ISBN: 1-59584-021-4
[6] ـ این که چرا غزل ها ۹ بیت داشته است به شیوه ی اندیشه ی ایرانی حافظ کار دارد که نیاز به پژوهشی جداگانه دارد. حافظ کسی است که با توانی بی چون و چرا هر کاری با غزل و وازه های شعری اش می توانسته است انجام دهد.
[7] ـ برای معنای واژه های بیشتر از لغت نامه ی دهخدا و فرهنگ معین بر روی تارنمای جهانی کمک گرفته ام.
[8] ـ درباره ی رند لغت نامه ی دهخدا چنین می نویسد: :« لااُبالی ، صیغه متکلم وحده مضارع است به معنی باک ندارم ، نمی ترسم ، نترسم. در فارسی بیشتر به صورت جامد استعمال می شود به معنی بی باک ، بی مبالات، بی قید، بی بند وبار . . . » لغت نامه در باره ی رند می نویسد: « مردم محیل و زیرک . . . غدار . . . و نیز منکر، لاابالی ، بی قید . . . منکری که انکار او از امور شرعیه از زیرکی باشد نه از جهل، هوشمند، هوشیار و . . . » ” رندان“ ، پاي بند آداب و رسوم عمومي و ديني نمي باشند. يعني كساني چون حافظ كه در بند فقيه و شيخ يا نماز و روزه و نيز بهشت و جهنم نيستند. فرهنگ فارسي معین در زيرواژه ي رند مي نويسد:” زيرك، حيله گر، محيل، آنكه پاي بند آداب و رسوم عمومي واجتماعي نباشد. . .“
« در اصطلاح متصوفان و عرفا بمعني کسي است که . . . سرافراز عالم و آدم است که مرتبت هيچ مخلوقي بمرتبت رفيع او نمي رسد . [این به معنای انسان کامل و اَبَرمَرد است. م.ت.ب] رندان باده نوش که با جام همدمند ـ واقف ز سر عالم و از حال آدمند/ شاه نعمت اللّه ولي. . . »
. . . رند، نوعي از درخت خوشبوي و عود که بهندي اکراست و . . . بعربي آس بري است و . . . غار و گويند صندل است .رند، مرغي از جنس بلبل. (ناظم الاطباء). مرغي است که اکثر در مزارع ديده مي شود. (شعوري ) . . .
رند دهل دریده ؛ کنايه از کسي است که قدم از جاده شرع بيرون نهاده باشد. (برهان قاطع). کسي که از جاده شرع بيرون رفته باشد و مي تواند که تحريف بود و صحيح دهن دريده به نون بجاي لام باشد. (از آنندراج ): مي گفت در بيابان رندي دهل دريده ـ عارف خدا ندارد کو نيست آفريده . . . »
لغت نامه درباره ی استخوان رند می نویسد:« . . . استخوان رُباست . (جهانگيري ) (برهان ). هماي باشد و آن پرنده ايست که پيوسته استخوان خورد. (برهان ). پرنده ايست که هيچ جانوري را نيازارد و چون گرسنه شود استخوان سوده و پوسيده را بمنقار گرفته در هوا برد و از آنجا فرواندازد تاشکسته شود و بخورد، و بر هرکه سايه افکند او پادشاه شود و عرب آنرا هما خواند. . . استخوان: نام جانوريست غيرمعلوم . . . درباره ی رندافریس؛ می خوانیم: « به لغت فرنگ پادشاه پادشاهان باشد که کنايه از پروردگار است . . . نام پادشاهي از پادشاهان فرنگ. . . گويند نام جزيره اي است از جزايراو [ پادشاه ] و در آن درختي است که بار آن درخت ، مرغ است و ديگر عجايبات هم هست . (برهان قاطع). . .» این تعریف، درخت هرویسپ تخمک یعنی جایگاه سیمرغ را بیاد می آورد.
كار دريافت رند فرزانه ـ رفت و با عشق آشنائي كرد (عطار)
گرچه امام دين بدم، تا كه به دير در شدم ـ در بن دير خويش را، رند زمانه يافتم(عطار) دیر در اینجا دیر مغان است.
رند معنایی فراتر از این گفتارهای درهم و سردرگم دارد که در لغت نامه ها آمده است. آنچه مردم کوچه و بازار وعوام ، امروز از آن می فهمند وارونه ی معنای راستین رند است. همه ی گل ها و گیاهان و مرغ هایی که گرامی و سپنتا دانسته شده اند، نام همین خدای ایرانی ( انسان ) را داشته اند که در پیکره ی فَروَهَر یا ارتافرورد نشان داده شده و از پس هزاران سال بر جای مانده است. از آنچه تاکنون درباره ی سیمرغ، هما، عنقا، رخ ، فرخ، مرغ و . . . گفتیم مرغی افسانه ای و نامفهوم به دست می آید که سایه اش خوشبختی و سعادت به همراه می اورد. این افسانه شدن انسان خدای گونه از زمانی آغاز می شود که موبدان زرتشتی به جای مغان که خردمندان و پیشوایان ماد بودند، سررشته ی فرهنگ ایران را به دست خود گرفتند. شوربختانه سلسله ساسانیان را یک موبد سخت سر و کور بین زرتشتی بنیان نهاده است.
از سویی دیگر رخ ، فرخ ، سرو ، سروروان، گنج روان و مانند این ها به معنی مرد، پهلوان و انسان است. عاشق و معشوق نیز به معنای انسان است. سایه ی معشوق بر عاشق که می افتد، عاشق خوشبخت می شود:« سایه ی معشوق اگر افتاد برعاشق چه شد ـ ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود ۶/ ۲۰۲ » و یا « میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست ـ تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز ۹/ ۲۶۰ » و نیز « ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست ـ هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام ۳ / ۳۰۴ » و صدها نمونه ی دیگر. عاشق ، معشوق و انسان کانون و هسته ی اصلی مکتب عشق و آیین مهر است که جلوه های گوناگون آن در سراسر دیوان خواجه ی شیراز به چشم می خورد. عاشق و معشوق آن دوتایی هستند که با عشق یکی می شوند ( ۱ = ۱ + ۱ ریشه ی تثلیت از این سه تا است). عاشق و معشوق، با جفت شدن از راه عشق، یکی می شوند ؛ مشی و مشیانه، پیشینه ای به درازای زندگی مردم درایران و هند دارند، گلچهر و اورنگ ، مهر و وفا ، ویس و رامین ، لیلی و مجنون ، وامق وعذرا، آدم و حوا همه از یک ریشه روییده اند.
درباره ی رند دکتر منوچهر جمالی در تارنمای فرهنگشهر http://www.jamali.info/index.php می نویسد:
«هـُما » ، در ادبیات ایران ، بنام « استخوان رند » خوانده میشود.« استخوان»، مجموعه هسته هائیست که هما، آنها را از نو ، به زندگی میانگیزد. « رنــد » ، معنای « انگیزاننده به زندگی نوین » را دارد ، که فراموش شده است. و مفهوم « رند و رندی » درادبیات ایران ، نام همین خداست( رنـد آفـریت = رند آفریس= زن رند = زنخدای نوساز) که خویشکاریش، جان بخشی و نوآفرینی است. دراذهان و به ویژه درادبیات ، این رد پا باقی مانده است که « هما ، بسیار قانع است ، و فقط استخوان میخورد » . ولی هما یا سیمرغ ، مرغی شمرده میشد ، که « استخوان مردگان » را نمیخورد ، بلکه « سایه برآنها میافکند ». . . « استخوان= است + خوان » [[ سایه ی سرو تو بر قالبم ای عیسا دم ـ عکس روح است که بر عظم رمیم افتادست/ حافظ ۷/ ۳۸ این فر یا سایه ی در آیین مهر که انسان خدایی است، حتا استخوان مردگان را نیز چون دم عیسا زنده می کند] [ خوان = اخو + ان؛ که می شود = هسته + وجود + ان که نماد بن و سرچشمه ی هر چیز است. (م.ت.ب) ]] . ( ۹۵ تا ۱۰۵ جمالی )
[9] ـ درباره واژه ی مهر، لغت نامه ی دهخدامی نویسد:« « یکی ازبغان یا خداوندگاران آریایی یا هند و اروپایی پیش از روزگار زرتشت است. . . نام گیاهی باشد که آن را به فارسی مردم گیا و به عربی یبروح الصنم خوانند . . . آریاییان هنگام ورود به ایران قوای طبیعت مثل خورشید و ماه و ستارگان و آتش و خاک و باد و آب را می پرستیدند. خدایانی را هم که مظهر قوای طبیعت بودند « دئوه » می خوانده اند. . . »
دئوه همان واژه است که در فارسی بد نام شده و امروز " دیو " نامیده می شود و عاشق را هم که مذهب او عشق است ؛ دیوانه می نامند. یادآور می شویم که حافظ نیز مانند پدران آریایی خود پرستنده و ستایش کننده ی قوای طبیعت بوده است : « مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو ـ یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو ۱ / ۳۹۹ » نمونه هایی که در اینجا از دیوان خواجه ی شیراز می آوریم نشانه های آیین مهر یکتا جانی ( وحدت وجودی) را با خود دارد نه مهر اشکانی یا میتراس که یکتا پرستی و خرافه پرستی است.
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت ۲ / ۱۸ در این پاره شعر؛ آتش، مهر، رخ، جانانه ( جان همه جان ها) مهری و وحدت وجودی است. بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت ۶ / ۹۲ در اینجا هم؛ بوی ( یعنی شناخت)، تخم، مهر، دل (دل = جام جم یا نیروی جهان بینی انسان) واژه های مهری است. دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمی گیرد ۱/ ۱۴۵ مهرویان ؛ رخ های ماه گونه ای است که بر بالای سرو بلند انسان است و طریق مهر نیز آیین مهر است. ـ مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد۱ / ۱۶۱ رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند ۵ / ۱۸۹ رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود ۱/ ۲۰۰ خال مهر یا رقم مهر، خالی است که مهریان بر پیشانی و میان دو ابروی خود می نهادند ـ دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود ۵ / ۲۰۲ دوستی و مهر برابر بود یعنی یکی بود. حقه ی مهر بدان نام و نشان است که بود ۱ / ۲۰۷ شمس الدین کنیه ی حافظ یه معنای "آن باور مهری" است ( شمس = مهر) همان گونه که شمس نزد جلال الدین بلخی همین معنا را دارد.