دور از شهر به ماشین تکیه می‌دهم و سیگار بیهوده‌ای روشن می‌کنم. نگاه… — -گزاف- — TG.ME

-گزاف-Photo
دور از شهر به ماشین تکیه می‌دهم و سیگار بیهوده‌ای روشن می‌کنم. نگاه می‌کنم. نور‌ها و صداهای دوری هم هستند. سعی می‌کنم عریان شوم در میان سطرها تا شاید جان دهم. انتظار خنده‌داری که یک جوان برای سر آمدن زمانش می‌کشد. رهایش کنم؟ بهتر!
نفس می‌کشم و کسی در من خانه‌اش را گم می‌کند. همان غول که در استوای شب می‌ایستد و با نوک انگشت آهسته آهسته پشت گردنم را لمس می‌کند. ملانکولی آسمان ابری، همان حالِ دیوانه‌ی نور ملایم صبح زود امروز یا نسیم گرم شب تابستان و ندانستن آن‌چه که می‌گذرد، لحظه‌ی ناب و همیشگیِ حال و گذشتن زمان از درون وجود و بودنم، صبر برای آمدنِ آمدنی‌ها و رفتنِ رفتنی‌ها...
خوابیدن با یاس و بیدار شدن از روی عادت ناخواسته، هر روز ساکت‌تر شدن و در خود فروتر رفتن، چاه ویلِ بی‌هیچ قلبی زندگی کردن، جاده‌های خلوت شبانه را رانندگی کردن و ماه را لبخند زدن که هنوز آنجا ایستاده که همیشه هم مانده بود. نوشتن و مچاله کردن کلماتی که روزی برای تقدسشان اشک می‌ریختم، مثل همه‌ ارزش‌های لگدمال شده‌ام، ادبیات، سینما، مجسمه‌ها و تاریخ. زیر دوش با خیالات حرف زدن، دود شدن پشت هر سیگار و بوسیدن شانه آدم‌هایی که دوستشان داشتم. جادوی سیب و نیمه‌شب... همه در یک افول دست‌جمعی به حافظه‌‌ی دست‌نیافتنی من رسوب کرده‌اند.
به خودم آمده بودم و چیزی مرا پایین می‌کشید، معنایی یا مفهومی مثل وطن. جست‌وجوی بی‌انتهای تعلق به مکان یا زمانی که میل به فرار ازش را نداشته باشم، که بی‌هیچ شرم، مدال افتخارش را بر سینه‌ی گلوله‌خورده حمل کنم...
رهایش کنم. بهتر!
نور، رنگ، صدا، احساس. همه‌چیز مثل ذرات خاک و غبار با باد در هوا محو می‌شود.
در انتهای شب می‌ایستم و شهرم را نگاه می‌کنم و با خود زمزمه می‌آیدم که من یک شعر شده‌ام، شعری برای سوگواری، که اگر بگویند تیر این شعر به خطا رفت، مطمئن خواهم شد که هنوز شلیک نشده‌ام. یا تو که تا اینجا خواندی، جا خالی داده‌ای...

پرهام پوراکرامی
نیمه مرداد ۱۴۰۵ - بروجرد
___
...بعد رنگ دریا عوض شد و دریا سرد شد. خوشحال بودم که توی آب‌های ناآشنا شنا می‌کردم و دیگر صداهای ساحل را نمی‌شنیدم و شنا می‌کردم و جلوتر دیدم که دارم دریا را می‌شناسم، نمی‌خواستم برگردم.

اینجا که هستیم
شمیم بهار
August 5, 2026 308 3