در اولین دیدار، کنار جوی آب نشسته بود. نسیم خنکی میان درختها میپیچید و عطر گلهای وحشی تمام جنگل را پر کرده بود. صدای آب از همیشه بلندتر به گوش میرسید و خنکای آن را زیر پاهایش حس میکرد. آرامش عجیبی تمام وجودش را گرفته بود؛ انگار برای چند لحظه، هیچ چیز در دنیا جز صدای آب و نسیم وجود نداشت.
اما ماه ها بعد، برای نگه داشتن همان غریبهای که روزی وارد زندگی اش شده بود، جمین دیگر آن پریِ زیبا و بینقص نبود. زخمی شده بود، بالهایش آسیب دیده بودند و نیرویی که روزی در وجودش میجوشید، کمکم رو به افول بود.
با این حال، هنوز به او نگاه میکرد و لبخند میزد؛
لبخندی آرام و بی دریغ، انگار تمام زخم هایش ارزشش را داشتند، فقط برای اینکه او را از دست ندهد.
| #NOMIN |


