در افکار خود بودم که دیدم مار کبری بزرگی همان اتفاقی را که برای گرگ رخ داد، تجربه کرد. سپس میمونی نارنجی و درشتاندام نیز همان حرکات را تکرار کرد. با خود گفتم: چه رازی است که هر سه تعظیم کردند و میوهای ستاندند؟
از درخت پایین آمدم و به سمت درخت رفتم، سیمرغ مقابلم نشست و سرش را به نشانه تعظیم خم کرد. خشکم زد. دستم را به سوی میوه بردم تا ببینم واکنشش چیست اما باز هم مانع شد!
پلکهایم سنگین شد، انگار سالها نخوابیدهام. در میان بوته ها درون کیسهخواب رفتم، به آسمان پرستاره آنجا چشم دوختم اما زود خوابم برد.
در خواب، کولاک شدیدی بود و من در مرکز آن؛ پناهگاهی نبود و تند باد دانه های بزرگ برف را به صورتم میزد که رعدی بر تنم خورد و ناگهان در بیابانی خشک و بیآبوعلف ظاهر شدم. در دوردست درختی دیدم و از خشکی آبو هوا تشنگی شدیدی بهم دست داد پس دویدم به سمت درخت، اما هرچه بیشتر می دویدم، درخت دورتر میشد، متوجه شدم که درخت سراب بود!
ناگهان همان صدا آمد:
"آبتین، به راه خودت ادامه بده و از مسیر خارج نشو!"
باز فریاد زدم تو کیستی اما دیگر جوابی نشنیدم، روی خاک افتادم و از خواب پریدم!
آلفا


