روی زمین نشستم و غرق در زیبایی این درخت شده بودم که ناگهان آسمان روز در کسری از ثانیه جای خود را به آسمان شب داد و ستارههای بیشماری در آن نمایان شد که از لابلای شاخه و برگ درختان هم میشد نورشان را دید. نگاهم را روی درخت برگرداندم که متوجه شدم نور میوههای درخت تغییر کرده و از طلایی به قرمز تبدیل شده است!
در همین هنگام بود که در اطرافم صدای پا شنیدم و لرزی بر تنم افتاد. خودم را به بالای یکی از درختان رساندم و لابلای شاخه و برگهایش پناه گرفتم. صدا کمکم نزدیکتر میشد. پی در پی در جستجوی چیزی که صدا را تولید میکند میگشتم، در عین ناباوری گرگی سفید رنگ را دیدم که بسیار بزرگتر از حالت عادی بود و خیلی آهسته به این سمت میآید و خرناس میکشد!
نزدیک درخت که شد، ناگهان سیمرغ صیحهای کشید و به سمتش رفت، گرگ دستهایش را خم کرد و سرش را تا نزدیک زمین پایین آورد، گویی که به شاهین تعظیم میکند. سپس سیمرغ یکی از آن میوهها را به سمت گرگ انداخت و گرگ آن را در دهانش گرفت و دور شد!
من که متحیر از این کارها شده بودم، خیلی دوست داشتم دنبال آن گرگ بروم تا بفهمم با آن میوه چه میکند!
آلفا

