حیران و کنجکاو به حرکت خود ادامه دادم. برایم خیلی عجیب بود که با اینکه مدت زمان زیادی از وعده قبلی غذایم میگذشت، اصلاً گرسنه نبودم و از گذر زمان چیزی متوجه نمیشدم و حتی خوابم نیز نمیآمد. گویی در بُعد دیگری از زندگانی به سر میبرم!
نزدیک درختان جنگل رسیده بودم. درختان، تنههای بلند و شاخههای کوتاه دارند. وارد جنگل شدم از لابلای شاخهها و برگها میتوانستم همچنان کوه را ببینم. به سمتش حرکت خود را ادامه دادم تا اینکه در مسیر، چند درخت بسیار عجیب دیدم. تنه این درخت سبز رنگ بود و برگهایش به رنگ بنفش، میوههایی که از شاخههایش آویزان بود، به شکل مخروطی و طلایی رنگ بودند و گویی چراغی در آن میدرخشید!
ناگهان احساس ضعف شدیدی کردم و دستم را بردم به سمت یکی از میوهها که بردارم و بخورم.دراین حین شاهین به دستم هجوم آورد و شروع کرد به صیحه زدن و پروبال زدن. با خود گفتم حتماً سمی است که این چنین مخالف است، اما خیلی دلم میخواهد یکی از آنها را بخورم. باید به حرفش گوش کنم، حتماً او به این سرزمین آشنایی دارد،وقتی مُصمم شدم که نخورم، بطور حیرتآوری در همان لحظه گرسنگیام از بین رفت!
آلفا


