داستان #راز_کوهستان #صفحه_۱۷ مات و مبهوت این طبیعت بکر بودم که بوی… — ALPHA — TG.ME

ALPHA#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۱۶
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۱۷

مات و مبهوت این طبیعت بکر بودم که بوی خوشی، همچون عطری مست‌کننده، به مشامم رسید. برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم؛ دشتی پر از گل‌های نرگس، سرشار از طراوت و شادابی. احساسی از سبکی در من جریان یافت، انگار وزنی نداشتم. سکوتی عجیب و وهم‌آلود بر همه‌جا حاکم بود.

از لبه‌ی چاه پایین آمدم و به سمت دشت قدم برداشتم. شاهین بالای سرم کمی جلوتر حرکت می‌کرد. دستانم را گشودم، همانند سیمرغ خود را به چپ و راست می‌بردم و نفس‌های عمیق می‌کشیدم. آن‌قدر غرق لذت بودم که نفهمیدم چقدر راه آمده‌ام. وقتی برگشتم، دیگر چاه را نمی‌دیدم، اما نهراسیدم؛زیرا گویی در بهشت هستم.

میان آن دشت زیبا پیش می‌رفتم که در دوردست، جنگلی انبوه نمایان شد. پس از آن، کوهی عظیم سر برآورده بود؛ دامنه‌اش پوشیده از درختان، اما از میانه‌ی راه، صخره‌هایی تیره با رگه‌های نقره‌ای پدیدار می‌شدند و برف قله در آسمان صاف و آبی می‌درخشید.

ناگهان، مو به تنم سیخ شد. سکوت محض را صدایی شکست—همان صدایی که در خواب شنیده بودم:
"بیا، آبتین... مسیر درست همین است!"

پاهایم سست شد. قلبم تند می‌کوبید. فریاد زدم: "تو کیستی؟" اما جوابی نشنیدم.


آلفا
👍5❤2
February 5, 2025 99 3