داستان #راز_کوهستان #صفحه_۱۶ به‌محض افتادن در چاه، انگار خاموش شدم… — ALPHA — TG.ME

ALPHA#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۱۵ با خودم گفتم: "خسته‌ترین آدم از آدمیزاد و زندگی در میان جمعیت و انسان‌ها، چه چیز می‌تواند در زندگی‌اش زیباتر از این باشد؟" بالا را نگاه کردم؛ نور راه به جایی نداشت و همچون کاسه‌ای برعکس بود که نور در آن جمع شده بود. سپس کمی نزدیک…
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۱۶
به‌محض افتادن در چاه، انگار خاموش شدم. هیچ فکری نداشتم و تقلایی نکردم. چشمانم را بستم و حس کردم که به اعماق فرو می‌روم، بی‌آنکه فشاری بر تنم احساس کنم!

نفسم را حبس کرده بودم، تقریباً یک دقیقه گذشت. چشمانم را باز کردم و به بالا نگاه کردم؛ فاصله زیاد بود، اما همچنان فرو می‌رفتم. دیگر نمی‌توانستم نفسم را نگه دارم. ترس بر من غلبه کرد و شروع به دست‌وپا زدن کردم، اما هرچه تلاش می‌کردم، سریع‌تر فرو می‌رفتم!

دیگر طاقتم تمام شد. یعنی این پایان من است؟ گفتم: "خدایا! تو تنها کسی هستی که دارم، پس خوشحالم که به دیدارت می‌آیم." دهانم را باز کردم و در کمال تعجب، توانستم در آب نفس بکشم! شکسته شدن پیوند اکسیژن را احساس می‌کردم، چراکه حتی یک قطره هم وارد دهانم نشد!

ناگهان سیمرغ با سرعت، از کنارم گذشت. همان لحظه حس کردم که دیگر فرو نمی‌روم، بلکه حرکتم رو به بالا تغییر کرده است! چندی نگذشت که با نیرویی نامرئی از چاه به سمت لبه‌ی بالا پرت شدم.

باورم نمی‌شود! از چاهی در ارتفاعی بلند سر در آورده‌ام که یک سمتش خشکی است و سمت دیگرش رودخانه‌ای که آبشارهای بزرگ و کوچک زیادی به درون آن می‌ریزند!


آلفا
❤4🔥3
February 4, 2025 96 3