داستان #راز_کوهستان #صفحه_۱۵ با خودم گفتم: "خسته‌ترین آدم از آدمیزاد… — ALPHA — TG.ME

#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۱۵ با خودم گفتم: "خسته‌ترین آدم از آدمیزاد و زندگی در میان جمعیت و انسان‌ها، چه چیز می‌تواند در زندگی‌اش زیباتر از این باشد؟" بالا را نگاه کردم؛ نور راه به جایی نداشت و همچون کاسه‌ای برعکس بود که نور در آن جمع شده بود. سپس کمی نزدیک رفتم تا درون چاه را ببینم؛ هرچه تلاش کردم، نتوانستم خودم را نزدیک‌تر از دومتری چاه برسانم. انگار هاله‌ای از انرژی مانع عبور می‌شد! جهتم را به سمت میان ستون‌ها تغییر دادم تا ببینم آنجا چه خبر است! گویا این نقطه پایان ماجراجویی من در این غار است، زیرا جز دیواره کوه چیزی نیست. نشستم روی سنگی که به یاد سیمرغ افتادم. صدایش کردم اما صیحه‌ای نشنیدم. مدام صدایش می‌زدم. ناگهان از داخل سوراخ سقف و از میان نور به سمتم آمد و روی دستم نشست. سرش را نوازش کردم. در این هنگام، وقتی که متوجه نبودم قدم به سمت چاه برداشتم، سیمرغ در چشمانم نگریست و پر کشید. سپس لبه‌ی چاه نشست. من نیز خود را به آنجا رساندم و به زحمت از دیواره‌ی تقریباً دومتری آن بالا رفتم و داخلش را می‌نگریستم که پایم لغزید و به درون زلال‌ترین آبی که تاکنون دیده بودم، افتادم! آلفا

February 3, 2025 87 2