داستان #راز_کوهستان #صفحه_۲۱ چشمانم را با دستانم مالیدم و دیدم آسمان… — ALPHA — TG.ME

ALPHA#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۲۰
#داستان #راز_کوهستان #صفحه_۲۱
چشمانم را با دستانم مالیدم و دیدم آسمان روشن است. اطرافم را نگریستم و متوجه شدم کمی دورتر از من نهر آبی وجود دارد. به سمت آن رفتم و دست و صورتم را شستم. برایم خیلی عجیب است که اصلاً احساس گرسنگی نمی‌کنم. کمی از آن آب نوشیدم. رد حیواناتی که دیشب پیش درخت آمده بودند، تقریباً در یک جهت بود. خواستم ردپایشان را تعقیب کنم که شاهین صیحه‌ای کشید و دقیقاً در مخالف جهت به سمت کوه‌ها حرکت کرد. من نیز به ناچار از پی او رفتم!
درختان هرچه می‌رفتم، تمامی نداشتند و گویی هی بر تعدادشان افزوده می‌شد. اما می‌توانستم کوه را با وضوح بهتری تماشا کنم. همچنین می‌توانستم راهنمایم را از بلندای درختان ببینم. با خود گفتم: "خدایا، اینجا کجاست که گرسنگی معنا ندارد و شب و روزش در یک لحظه اتفاق می‌افتد؟ خدایا مرا جز تو یار و یاوری نیست!"
یکباره تمام راهی که تا کوه مانده بود، به چند قدم تبدیل شد و در نزدیکی کوه‌پایه بودم. سطوح کوه کاملاً صاف و غیرقابل صعود بود، همچون سنگ گرانیت سیقل خورده. دیدم که شاهین به سمت چپ کوه‌پایه رفت. وقتی بدنبالش رفتم، دیدم در مقابلم حوضچه‌ای که از آن بخار برمی‌خیزد، ظاهر شده است!

آلفا
❤5
February 14, 2025 126 2