نگاه خیرهی بدنهای بیجان
یادت هست...؟
بازمانده در سوگ زخمهایی است که هنوز خونریزی میکنند، در سوگ بدنهایی که هنوز با چشمهای باز او را نگاه میکنند، در سوگ رد خونی که از تصویرها نشت میکند و در حافظه مینشیند. در سوگ هزار هزار آرزو و زندگی...
بازمانده گاهی خودش را با تن زندهاش بیگانه میبیند. شاید نام دیگر تاریخ سوگ، تاریخ شرم باشد. شرم از فاصلهای که بازمانده با فاجعه داشته.
من کجا بودم وقتی تن او شکافته شد؟ چطور او را در حافظهام نگه دارم؟ چگونه به یاد بیاورمش؟
بهیادآوردن آنچه بر ما رفته کنشی اخلاقی است. انگار من میخواهم حافظهی تو را داشته باشم و به کسی دیگر بدهم و او به آن یکی و آن یکی به دیگری تا این حافظهی مشترک، مرگها، بدنها و امکانهای زندگی را از فراموشی نجات دهد.
اما چقدر میتوانیم به حافظهی مشترک اعتماد کنیم؟
آیا فقط بازماندگان معماریِ این حافظه را میسازند؟
نه. در شکلگیری حافظهی جمعی نیروهایی بیشتر از سوگ و خشم بازمانده نقش دارند. سخنِ قدرت [و رسانههایش] شکل حافظه را تغییر میدهد، پیوندها را مخدوش میکند، جانها و زندگیها را به شمارش اعداد فرو میکاهد، برای بدنهای بیجان صدایی دیگر تعریف میکند و نزاع دیرین [جسد پولینیکوس] دربارهی بدن بیجان و خانه دوباره اوج میگیرد.
حاکم میگوید:
من خانهام و این بدن بر خانه شوریده.
نیروی تمامیتخواه مقابل میخواهد بدنهایی در حافظهی جمعی بمانند که در برابر جعل روایتها مقاومت نکنند، او نیز میگوید:
من خانهام، شاید این بدن بر خانه بشورد.
در این غبار است که ارزش کنشهای اصیل کمرنگ میشود تا اینکه بازمانده خودش را میبیند که تنها ایستاده. بیچهره، بیصدا مانند بدنهای ناشناس.
وقتی حافظه مخدوش میشود؛ زمین از امکانهای زیستن خالی میشود، آینده و امکانهایش در مه فرو میروند تا ما بازماندگان گروگانِ نظمی از پیشساخته شویم که با صدای بلند میگوید: تنها راه موجود است. تنها آینده همین است. همه همین آینده را صدا میزنند. یا مردودید یا فرشِ خون...
بازمانده میخواهد حافظه را نجات دهد. آنچه دیروز اتفاق افتاده چگونه روایت میشود؟ اگر حافظهی مشترک تبدیل به هیولایی دستساز شود که برای یادآوری، مدام سرگیجه میگیرد و پیوندها را گم میکند، چگونه باید واقعیت را نجات داد؟ پاسخ به این سوال ساده نیست، اینجا پر است از غبار و کورسوهایی کمجان. اینجا زمین تعارضها است. اینجا یا صداها کنار هم دوام میآورند و امکانهایی درونزا میآفرینند یا دیگری را خفه میکنند.
بازمانده در سوگ همهی زخمها و بدنهاست برای همین میخواهد واقعیت را نجات دهد. اینجاست که روایتها را میشنود، صداها، رقصهای سوگ، فریادها، حرفها و... همهی تکهها را جمع میکند تا شاید بتواند در این تاریکی راهی را به «آینده» تخیل کند، نه آیندهای جعلشده، بلکه آن فردایی که واقعیت را انکار نمیکند و مسئولیت آن را میپذیرد.
@fragmentaaa












