یکشنبه پانزدهم شهریور ماه ۱۴۰۵
از چند روز پیش با چه ذوق و شوقی نشسته بودم نقشه میکشیدم. با خودم حساب میکردم حقوقم که بیاید، احتمالاً میروم و بالاخره کاری را میکنم که مدتهاست آرزویش را دارم. یک رویا را، هرچند کوچک، از توی سرم میکشم بیرون و میگذارمش وسط زندگی. امروز زنگ زدم که پرسوجو کنم، قیمتش را بپرسم، ببینم چهطور میشود. همان چند دقیقه کافی بود که بفهمم باید قیدش را بزنم. زیادی گران شده بود. زیادی. نشستهام و فکر میکنم مدتهاست دارم قید همهچیز را میزنم. مدتهاست یکییکی چیزها را از زندگیام خط میزنم. اول میگویی این یکی مهم نیست، آن یکی را بعداً انجام میدهم، این را نمیخرم، آن را نمیروم. بعد کمکم به کمتر راضی میشوی. بعد به هیچ. حتی یاد میگیری بعضی آرزوها را کلاً فراموش کنی و طوری وانمود کنی که انگار از اول هم آرزویشان را نداشتی. احتمالاً خیلیهای دیگری هم مثل مناند. البته اگر در آن یکی ایران زندگی نکنید! نمیدانم دیگر باید چه کار کنم. با چه چیزی ذوق کنم؟ برای چه چیزی انتظار بکشم؟ دیگر چیزی نمانده که آدم صبح از خواب بلند شود و بگوید: «بالاخره، امروز میشود.» انگار هرچه جلوتر میرویم، آن «امروز» بیشتر عقب میرود. گاهی فکر میکنم این حجم از سختی که ما در همین یک سال پشت سر گذاشتهایم، لابد چکیدهای از تاریخ خیلی از ملتهای دیگر است. یکجور تاریخ فشرده. آنقدر فشرده که آدم دیگر فرصت نفس کشیدن بین فصلهایش را هم ندارد. بعضی روزها واقعاً کم میآورم. یک ویدیو دیدم. دختری میگفت مدتهاست برای خرید یک جفت کفش برنامهریزی کرده. میخواسته پولش را کنار بگذارد و بالاخره بخردش. بعد یک روز دیده کفشی که چهارده میلیون بوده، شده نوزده میلیون. میگفت همان وسط خیابان به فروپاشی رسیدم. و من به این فکر کردم که ما تازه داریم درباره یک جفت کفش حرف میزنیم. همینجا دردش شروع میشود. رویاهای ما کوچک شدهاند. آنقدر کوچک که شاید اگر برای کسی تعریفشان کنیم، مسخره به نظر برسند. دیگر کسی از خانه، سفر، آینده، زندگی بهتر و این چیزها حرف نمیزند. رویاها آمدهاند پایین، پایینتر، تا رسیدهاند به یک جفت کفش، یک کتاب، یک کافه، یک سفر کوتاه، یک چیز کوچک که آدم دلش میخواسته یک روز برای خودش بخرد. اما انگار حتی از همینها هم باید بگذریم. انگار قرار است هی قید بزنیم. هی کمتر بخواهیم. هی خودمان را قانع کنیم که «اشکالی ندارد». تا یک روز برسد که دیگر چیزی نخواهیم.
September 6, 2026 88