حدود یکیدو سال پیش بود که دکتر خانوادهمون برام چکاپ نوشت، چون سالها بود چکاپ نرفته بودم، و بعد که نتایج آزمایش اومد یه فروپاشی روانی داشت زبونبسته. :)) فکر کنم بدونید اکثرتون، من قبل از مهسا کلاً خیلی زندگی «نگم براتون»ای داشتم: آب که نمیخوردم، و لیوان چاییم لحظهای خالی نمیموند، میوه شاید چند ماهی که هبیتترکر گذاشته بودم روزی یه دونه بخورم مثلاً هفتهای یکیدو بار تیک میخورد، شیرینی خیلی خیلی زیاد و اساساً وقتی گرسنهم بود روزم رو با شیرینی شروع میکردم، فعالیت بدنی که هیچی، ساعت خوابوبیداریم هم که نگم براتون.
این رو بذارید کنار ارث قندی که از دو طرف دارم، دکترم برگشت گفت اینطوری ادامه بدی نمیگم نودونه درصد حتی، تو قطعاً دو سال دیگه دیابت داری. و مهسا دستبهکار شد که پارتنرش رو نجات بده: دیتاکس برام درست میکرد، میوه میخرید که بخورم، شیرینی رو به نهایت یه شکلات توی روز کاهش داد و اصلاً و ابداً نمیذاشت وقتی گرسنهمه شیرینی بخورم. کلاً شیرینیجات خیلی کم شد توی خونهمون. در آخرم یه پیشنهاد خوبی که داد و منم بدم نیومد، این بود که فست بگیرم اگر معدهم اذیت نمیشه. منم گفتم باشه و شروع کردم فست گرفتن.
اولاش یه کم سختتر بود. باید با دقت تنظیم میکردم که چی میخورم و کی میخورم و خب در نتیجهش یه فایدهی جانبیای که داشت این بود که کربوهیدرات نسبتاً توی رژیممون کم شد و پروتئین بیشتر شد. البته این تغییر خوشحالکنندهای بود که وقتی مهسا کارش مرتبتر شد و این تابستون که من تماممدت ونکوور بودم و ساعت کارم مرتب و منظم بود اتفاق افتاد. نمیشد شام رو سرهمبندی کرد، چون ناهار فردامون هم باید میبود و در نتیجه من شام درستحسابیای رو سر تایم درستحسابیای که اگر مهسا شیفت دیروقت نداشت نهایتش میشد هشت شب، میخوردم.
خلاصه این که رژیمم واقعاً درخشان شد و قندم اومد پایین و آرمینای خوشحالی بودم، و از اونجا که فست بهنظرم راه خوبی بود که رژیمم رو سالم و درست نگه دارم، ادامهش دادم. الان هم بهش عادت کردم، هم حس میکنم گنجایش معدهم کم شده و هم این که واقعاً خودم ظرفیت کمی برای شیرینی و شکلات یا هلههولههای رندم دارم.
اینم که این رو گفتم... فکر کنم برای ثبت دستاوردهای کوچکه. یا دستاوردهایی که به نظر بقیه میشه کوچک باشه، ولی آدم خودشون خیلی بهشون افتخار میکنه. من خیلی خوشحالم که اگر مجبور نباشم و تو حالت عادی خونهمون، شام ساعت هفت-هشته. راضیام از این که راحت با فست میرم سر کار و تا ساعت سه-سهونیم چیزی نمیخورم و میام خونه ناهار میخورم، نه هلههوله. همیشه بطری آبم همراهمه، خودم میفهمم کم آب خوردم یا زیاد. همهی اینا. نمیگم کار سختی بود، من تنبل بودم و بیعلاقه و هزار دلیل دیگه. ولی الان تا یه حد خوبی از شیوهی زندگیم راضیام، و دلم خواست بین این همه غرغر اینروزهام، این رو هم اینجا به اشتراک بذارم. :)
30
22
7
5
1September 2, 2026 378 9 10