ساعت حدود پنجونیم صبحه. همهی وسایلم رو توی کولهپشتی جمع کردم و روی یکی از صندلیهای ترمینال نشستهم. شهر هنوز کامل بیدار نشده و من توی این خلأ عجیبِ اول صبح، که ذهن آدم نه خواب است و نه بیدار، یکدفعه یاد تو افتادم؛ یاد خودت، یاد حضورت، یاد اینکه چقدر آرام و بیسروصدا توی زندگیام جا باز کردی. تو هیچوقت اهل این نبودی که بلندبلند بگی دوستم داری یا برای دوست داشتنت هیاهو راه بندازی. تو دوست داشتن رو با خودِ زندگیت به من نشون دادی؛ با رفتارت، با موندنت، با تمام چیزهای کوچیکی که شاید برای خودت عادی باشن، اما برای من هیچوقت عادی نیستن.
با کارهات، با مسئولیتپذیریهات، با تشویقهات؛ درست همان وقتهایی که خودم به خودم شک داشتم و تو یادم میانداختی که از پسش برمیام. با دستهات، وقتی میفهمی استرس گرفتهام و طبق معمول افتادهام به جان گوشهی ناخنم و آرام دستم رو میگیری. با چشمهات، که انگار همیشه زودتر از خودم میفهمی ترسیدهام و حواست هست دوباره پوست لبم رو نکنم. تو هیچوقت دوست داشتن رو با حرفهای بزرگ به من ثابت نکردی؛ گذاشتی کمکم توی همین جزئیات پیدات کنم.
حالا، در گرگومیش پنج صبحِ طهران، میان صدای رفتوآمد آدمها و شهری که هنوز سایهی جنگ روی شانههاشه، باز هم فکر من به تو میرسه. به اینکه بعضی آدمها فقط وارد زندگی آدم نمیشن؛ کمکم میشن بخشی از امنیتش، بخشی از آرامشش، بخشی از جایی که وقتی دنیا زیادی شلوغ میشه، دلش میخواد بهش برگرده. و من چقدر خوششانسم که تو برای من یکی از همون آدمهایی؛ کسی که لازم نیست هر روز بگه دوستت دارم، چون من دوست داشتنت رو در تکتکِ این جزئیات زندگیمون میبینم. شاید برای همین، وسط این همه ترس و آشوب، فکر کردن به تو هنوز میتونه دلم رو کمی آرام کنه. ❤️✨️
#به_تو_گفته_بودم | شماره بیست و یکم
✍️🏼فاطمه مجد
@Fatemeh_Majdd


