دورم از تو ولی در برم بگیر
خشمی که این روزها به سمت جامعهی مهاجر ایرانیِ جنگطلب گسیل میشود قابل درک است، اما گاهی فکر میکنم بسیاری از ما، وقتی از دیاسپورا حرف میزنیم، انگار از یک جامعهی یکدست و همگن حرف میزنیم متشکل از افراد بیدرد و مرفه و آزاد. آزاد تصورشان میکنیم گویی هرکس پوستش را از زیر آزار مستقیم یک رژیم مستبد بیرون میکشد (اصلا اگر چنین کاری ممکن باشد)، از تمام بندهای نامرئی آثار آن آزار هم خودبهخود آزاد خواهد شد.
برای جامعهای که گلویش زیر چکمهی استبداد و خانهاش زیر آتش مهاجمین است، سخت است رنجهایی را که بسیاری از مهاجرین متحمل شدهاند (و میشوند) به یاد آورد و نقش آن رنج را در انتخابها و موضعگیریهای افراد در نظر بگیرد.
یک ایرانیِ ساکن ایران، اگر مداخلهی نیروی خارجی را طلب کرده باشد، میشود تصور کرد که از اسارت در چنگال ظلم چنان به ستوه آمده بوده که حاضر شده برای رهایی هر هزینهای را بپذیرد. شاید با او همنظر نباشیم، اما شفقتورزیدن بر رنج او کار دشواری نیست.
یک ایرانی مهاجر اما در دل اکثر مخالفین جنگ با آن شفقت مواجه نخواهد بود.
در بعضی نوشتهها و اظهار نظرها، مهاجرین چنان راحت به وطنفروشی و بیوطنی محکوم میشوند و به زبالهدان بیاخلاقی پرتاب میشوند، چنان به آنها نفرت ورزیده میشود و از آنها برائت جسته میشود، انگار فراموش میشود آنها هم تاریخ ایران را زیستهاند. انگار در این روزگار راحتتر از همیشه فراموش میشود که اقدام به ترک وطن، در بسیاری از موارد با تجربهی تروماهای کوچک و بزرگ، ناگهانی یا بلندمدت، پیش و/یا پس از مهاجرت همراه است.
اینها را نمینویسم که جنگطلبی را با توسل به رنج مهاجر توجیه کنم. حقیقتش را بگویم خودم هم مدتهاست که در حال دست و پا زدن هستم تا خشمی را که نسبت به بعضی دوستان و هموطنانِ مهاجرِ جنگطلبم در دل دارم کمی هضم و تعدیل کنم.
اینها را مینویسم چون فکر میکنم همهی ما ایرانیها، نیاز داریم به هم نزدیکتر شویم و اینهمه گسست و چندپارگی را به مدد شناخت بهتر از رنج یکدیگر بخیه بزنیم. باشد که خونریزیهایمان کمتر شود. باشد که باز مرهم را در آغوش یکدیگر پیدا کنیم.
زهره خضراییمنش
9۲۹ فروردین ۱۴۰۵ ۱٫۵ هزار ۲۴