𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم همون لحظه گوشیم زنگ… — 𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯 — TG.ME

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم با یادآوری بوسه‌ی چند دقیقه پیشمون ، ناخودآگاه لبخند محوی زدم . انقدر توی فکر فرو رفته بودم که صدای بسته شدن شیر آب و حتی صدای قدمای محکم و بلند ایسو رو هم نشنیدم؛وقتی به خودم اومدم که صداش از کنار گوشم اومد ، آروم و شمرده...…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم

همون لحظه گوشیم زنگ خورد و اسم فاتیح روی صفحه خودنمایی کرد.
ــ الو ایسو..داداش؟!
+ جانم؟!
بلند خندید و با آرامش گفت:
ــ فادیمه رو دزدیدیا
...برش گردون ، همش نقشه بوده!
اخمام بیشتر توی هم رفت و پرسیدم:
+ یعنی چی..؟!
ــ انگار همه‌ی اینا نقشه بوده که اون پدر و پسر رو بندازن زندان...
اخمام محو شدن و یه لبخند کمرنگ روی لبم نشست.
+ باشه داداش قطع کن
که این‌طور...
چرا زنمو پیش خودم نگه‌ندارم؟!
فادیمه با لباس عروس توی بغلش از اتاق بیرون اومد و با لب و دهن آویزون گفت:
ــ بریم!
شکل ناراحتی به خودم گرفتم و گفتم:
+ فادیمه...میدونم هاکان منتظرته ها..ولی در خراب شده باز نمیشه!
لباسو روی زمین انداخت و سمت در رفت؛
چندچبار دستگیره رو بالا پایین کرد و با شک پرسید:
ــ ایسو میگم... تو مطمئنی که قفل درو باز کردی؟!
حق به جانب گفتم:
+ معلومه باز کردم..چرا دروغ بگم..یعنی تحمل کردن تو و اینا..!
فادیمه با اخم به در نگاه کرد و دوباره دستگیره رو بالا و پایین برد؛
با دیدن اینکه در تکون نمیخوره ، با ناامیدی پیشونیش رو به چوبِ در تکیه داد و نفس عمیقی کشید.
از دیدنش توی این حال خندم گرفته بود ولی خودمو کنترل کردم و سعی کردم با بی میلی حرف بزنم:
+ چاره ای نیست دیگه...امشبو باید اینجا بمونیم...صبح میگم بیان باز کنن!
ــ هووف..داداشم نگران میشه!
گوشیمو در آوردم و برای داداش عادل نوشتم:
Iso:
زنم امشب پیش من میمونه...نگرانش نباش!
و گوشی رو خاموش کردم
+ خب اون حل شد..دیگه؟!
سری تکون داد و با ناراحتی روی مبل نشست و دستاش رو روی سینه‌اش قلاب کرد .
نگاهش رو به زمین دوخته بود و لبش رو به نشونه‌ی نارضایتی جمع کرده بود .
چند ثانیه بهش خیره شدم .
با اون لباس راحت من ، با اون موهای نامرتبش ، با اون اخم لعنتیش که حتی زیباترش هم کرده بود ، دلم میخواست بغلش کنم ولی میدونستم اگه اینکارو بکنم ، دوباره پسم میزنه..
با خونسردی ساختگی پرسیدم:
+گرسنه‌ات نیست؟!
تخس لب زد:
ــ نه
شونه ای بالا انداختم و ریلکس گفتم:
+ خب پس..فقط برای خودم درست میکنم!
از داخل یخچال مواد ماکارونی رو برداشتم و شروع کردم به درست کردن .
چند دقیقه گذشت و فادیمه هنوز همونجا نشسته بود و به زمین خیره شده بود؛
انگار که داره به هزار تا چیز فکر میکنه به جز غذایی که دارم درست میکنم .
غذا که آماده شد ، توی دوتا بشقاب کشیدم و بردمشون توی هال ، یکی رو جلو فادیمه گذاشتم.
+ بخور...فردا بتونی بری پیش هاکان جون!
دستمو مشت کرده بودم و فشار میدادم که فادیمه نگاهی به دستم انداخت و زیر لب چیزی زمزمه کرد که متوجه نشدم .
آروم شروع به خورد ماکارونی داخل بشقاب کرد و منم کنارش نشستم و در سکوت غذامونو خوردیم .
ــ ایسو؟
ناخودآگاه گفتم:
+ جانم ؟!
برای چند لحظه به چشمام خیره شد و بعد هول زده نگاهشو دزدید:
ــ چطوری از توی انبار اومدی بیرون؟!
ــ یعنی...چطوری نجات پیدا کردی؟!
نگاهم تار شد و به یه نقطه تا معلوم خیره شدم .
+ وقتی داشتم میمردم..فاتیح نجاتم داد...داداشم!
پوزخندی زدم و تلخ گفتم:
+ از زنده موندنم خوشحال نیستی نه؟!
طی یه حرکتی که انتظارشو نداشتم ، آروم دستمو گرفت که با تعجب سمتش برگشتم:
ــ تنها اتفاقِ خوبِ این چند وقت...زنده بودن تو بود ایسو!
❤‍🔥26😭14💘3🍓1💋1
September 2, 2026 180 2