𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم با یادآوری بوسه‌ی چند… — 𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯 — TG.ME

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم فاصله‌ی بینمون کمتر از یه وجب بود که دستم رو بالا بردم و ضربه‌ای به سینه‌اش زدم . + برو کنار ایسو...با این حرفات نمیتونی چیزی رو عوض کنی! - زنِ ع- حرفش رو نصفه خورد و بعد با نفس عمیقی که میکشید گفت: - گربه‌مون یه کوچولو وحشی شد...آروم…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم

با یادآوری بوسه‌ی چند دقیقه پیشمون ، ناخودآگاه لبخند محوی زدم .
انقدر توی فکر فرو رفته بودم که صدای بسته شدن شیر آب و حتی صدای قدمای محکم و بلند ایسو رو هم نشنیدم؛وقتی به خودم اومدم که صداش از کنار گوشم اومد ، آروم و شمرده...
ــ لباسای منن...ولی تو تن تو قشنگترن!
ایسو با فاصله‌ای خیلی کم پشت سرم ایستاده بود و سرشو نزدیک گوشم خم کرده بود .
هول زده چرخیدم سمتش و اون حتی یه قدم هم عقب نرفت .
فقط چند میلی متر بینمون فاصله بود..
توی چشماش نگاه کردم...دلم برای این رنگ آبی تنگ شده بود...!
لبخند کجی روی لبش نشست و گفت:
ــ انگار دوست داری فاصلمون کمتر باشه..؟!
بعد آهسته زمزمه کرد
ــ الان کلا از بین میبرمش
سرشو آروم جلوتر آورد که سریع و با شتاب دستامو بالا آوردم و هولش دادم عقب .
چند قدم دور شد ولی دستم که بالا بود رو گرفت که با کلافگی و عصبانیتی که کاملا واضح بود گفتم:
+چیکار می‌کنی...ول کن دستمو!
دستمو گذاشت روی قلبش و آروم شروع به صحبت کردن کرد:
ــ متوجه میشی فادیمه؟
ــ میبینی چقدر تند میزنه؟
ــ همیشه کنار تو مثل دیوونه ها خودشو به این‌ور و اون‌ور میکوبه..
خفه شده بودم...
قلب منم انگار دیوونه شده بود و خودشو به این‌ور و اون ‌ور میکوبید و حقیقتا می‌ترسیدم از اینکه صدلش به قدری بلند باشه که ایسو هم بشنوه...
ــ میخوای بگی تو این حسو نداری فادیمه؟!
چشمامو بستم و دستمو محکم از توی دستش بیرون کشیدم.
+چرا باید این حسو داشته باشم؟
بهت که گفتم من..-
چشمامو بستم..
گفتنش برام سخت بود...نمی‌تونستم توی چشماش نگاه کنم و بی‌رحمانه این حرفو بهش بزنم!
+ من هاکانو دوست دارم..
خودمم صدامو به زور شنیدم و با اضطراب ، دوباره نگاهمو به ایسو دوختم که اخمِ بزرگی روی صورتش بود.
منتظرِ یه واکنش ازش بودم ولی فقط سرشو تکون داد و بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون..
درِ اتاق با صدایِ آرومی بسته شد وصدایِ قدم‌های ایسو توی راهرو ، کمکم محو شد و رفت.
من موندم با دستی که هنوز گرمایِ دستش رو حس میکرد ، با قلبی که هنوز داشت تند تند میزد و با درد دروغی که به‌زور از گلوم بیرون اومد...
«ایسو»
عصبی و کلافه رفتم توی اتاق خودمون .
اتاق من و فادیمه...
یه اتاق از این خونه که قرار بود برای ما باشه ولی هیچی اونجور که میخواستم پیش نرفت...
صدای فادیمه ، مدام توی سرم پخش میشد...
“من هاکانو دوست دارم”
“هاکان”
قسم میخورم...اگه هاکان جلوم بود خونش‌رو میریختم!
با عصبانیتی که دلیلش مشخص بود ، دست بردم و گلدون کنار تخت رو برداشتم .
توی چشم به هم زدن به زمین زدمش و پودر شدنش رو تماشا کردم .
با صدای خورد شدنش چیزی درونم حس کردم و لبخندی که برای خودمم عجیی بود، هرچی توی اتاق بود رو زمین زدم و شکستم...
به خودم که اومدم ، دیگه هیچی توی اتاق نمونده بود که بشکنم و اتاق پر از خورده شیشه شده بود‌...
فادیمه دم در وایساده بود و با تعجب بهم نگاه میکرد که همونجا نشستم و دستمو گذاشتم روی زمین.
همون لحظه ، سوزشی رو توی دستم حس کردم و نگاه فادیمه هم روی دست من قفل شد .
خونی که از بریدگیِ انگشتام جاری شده بود، روی کفِ سفید اتاق لکه‌های قرمزی می‌انداخت ولی من هیچی حس نمیکردم...نه درد رو حس می‌کردم و نه سوزش رو...
فقط صدایِ فادیمه رو توی سرم میشنیدم که تکرار میشد:
“من هاکانو دوست دارم... من هاکانو دوست دارم...”
دروغ میگه...نه؟! دروغ میگه..
فادیمه یه قدم جلو اومد و با صدایی که می‌لرزید گفت:
ــ ایسو... دستت‌..!
نگرانم بود و با این وضع هاکان نامی رو هم دوست داشت..؟!،
با صدایی گرفته گفتم:
+ نیا جلو...پات رو میبری!
اما اهمیت نداد و یه قدم دیگه اومد جلو .
از جام بلند شدم و تند سمتش رفتم ، با یه دستم بلندش کردم و از اتاق بردمش بیرون.
روی مبل گذاشتمش خواستم برم که دستمو گرفت و نگران گفت:
ــ ایسو...بشین...دستتو پانسمان کنم!
سرد گفتم
+ لازم نیست
منو روی مبل نشوند و محکم گفت:
ــ گفتم بشین!
چند دقیقه بعد با جعبه کمک های اولیه برگشت و کنارم نشست؛ دستمو گرفت و آروم شروع کرد به ضد عفونی کردن .
دستمو فوت میکرد که نسوزه...
با یادآوری دفعه قبلی که محکم روی زخمم فشار میداد ، به این فکر کردم که این آرامش از فادیمه کوچاری بعیده...
در نهایت ، باندی دور دستم پیچید و پچ زد:
ــ تموم شد
با همون اخمی که از روی صورتم کنار نرفته بود ، سرمو تکون دادم و با بی‌میلی گفتم:
+ برو لباس عروستو بردار... ببرمت پیش دامادت..!
ــ چی..؟! واقعا؟!
بدون هیچ حرفی سرمو تکون دادم که پاشد و با صورتِ درهم سمت اتاق رفت .
😭33❤‍🔥5🍓1
September 1, 2026 228 2