𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم -چند روز پیش- نگاهم به… — 𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯 — TG.ME

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم برای چند ثانیه نفس کشیدن رو فراموش کردم . نگاهم بین اجزای صورت آدمی که رو به روم بود میچرخید و هر ثانیه بیشتر فکر میکردم این یه خوابه... چند‌بار پلک زدم و سرم رو تکون دادم که شاید این هم مثل تصویرای دیگه از جلوی چشمام محو شه اما…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: هشتم

-چند روز پیش-
نگاهم به برگه‌ی طلاقی که مچاله شده بود دوختم .
چی‌شد که به اینجا رسیدیم؟!
به ستون تکیه داده بودم و سرم رو میون دستام گرفته بودم .
نمیدونم چرا اما خیلی گرمم بود و عرق از روی پیشونیم میچکید .
جلوی چشمام رو تار میدیدم که یکدفعه بوی دود خیلی زیادی مشامم رو پر کرد .
با چشمایی که پر از اشک شده بود دور و اطرافم رو بررسی کردم .
نمیتونستم منشا دود رو تشخیص بدم اما نفس کشیدن کاملا برام سخت بود .
چشمم رو مالیدم و شروع به سرفه کردن کردم.
دستم رو روی گلوم فشار دادم و همزمان با تصویری از بچگیام که جلوی چشمام زنده شد ، با صدای ضعیفم داد زدم:
- هیچ...کس..نی...نیست؟!
"دانایِ‌کل"
« سال‌ها‌ پیش »
همه‌ی بچه‌های طبقه‌ی سوم بدون اینکه کیفشون رو بردارن ، بدو بدو از پله ها پایین میرفتن اما ایسو ، بر خلاف جهتی که اونها حرکت میکردن به سختی از پله‌ها بالا میومد .
وقتی به کلاسشون رسید ، صورتش سیاه شده بود و به سختی نفس میکشید.
با سرفه‌های پی‌در‌پی و پاهایی که سست شده بودن سمت صندلیش رفت.
درست وقتی که کتاب‌هاش رو داخل کیفش گذاشت و سمت در برگشت ، دختری با موهای بافته شده که به سختی راه می‌رفت رو دید که به ایسو خیره شده بود و همون لحظه ، در کلاس با صدای بدی بسته شد .
ایسو چند قدم به سمت در برداشت و درست وقتی که تو چند قدمی در روی زانوهاش فرود اومد .
دستش رو روی گلوش گذاشته بود و سعی میکرد نفس بکشه اما اون لحظه انگار سخت ترین کار دنیا نفس کشیدن بود .
بالاخره به اشکاش اجازه‌ی فرود اومدن داد و با صدای خیلی ضعیفی اروم داد زد:
- کمک...کسی...نیست؟! کمک...
تو همین حین ، ادم‌هایی با ماسک روی صورتشون سمت فادیمه اومدن .
+ دخترم...بلند شو!
یکیشون دستی روی صورت فادیمه کشید و ماسکی روی صورتش گذاشت .
فادیمه رو از روی زمین بلندش کردن و خواستن ببرنش اما فادیمه تا زمانی که تونست نفس بکشه و صحبت کنه ، مقاومت کرد.
به کلاس روبه‌روش اشاره کرد و به سختی گفت:
- اون...جا! حالش..خوب نب...نبود!
+ باشه دخترم..بیا بریم بعد میایم میبریمش!
فادیمه هم‌زمان که اشکاش روی صورتش میریختن سرش رو به چپ و راست تکون داد .
مردی که کنارشون بود هوفی کشید و چند بار در رو به عقب هل داد اما باز نشد .
دود توی راهرو هر لحظه داشت بیشتر و بیشتر میشد و فادیمه با هر نفس ، سوزش بیشتری توی گلوش احساس میکرد .
هم‌زمان که اون مرد سعی داشت در رو باز کنه ، نگهبان با موهای ژولیده و صورتی که سیاه شده بود ، فریادزنان بهشون رسید:
- کلیدا...کلیدا دست منن!
فادیمه ساکت سرجاش وایساده بود و به درِ کلاس خیره شده بود .
بعد از اینکه معلم کلید رو توی قفل چرخوند ، صدای باز شدن در اومد و فادیمه نامحسوس نفسش رو بیرون داد .
دود غلیظی از کلاس بیرون اومد و کل راه‌رو رو در بر گرفت که باعث شد فادیمه و بقیه ، صورتشون رو با ارنجشون بپوشونن .
چشمای فادیمه روی زمین دنبال جثه‌ی اون پسرِ ساکت میگشت .
تو همین حین ، مرد ماسک اکسیژنی روی صورت ایسو گذاشت و در حالی که تو بغلش بود از کلاس بیرون دویید .
زنی که اونجا بود ، شروع به دوییدن کرد و دست فادیمه رو محکم پشت خودش کشید ‌.
فادیمه محکم نفسش رو بیرون داد و از پشت ماسک نفس عمیقی کشید .
همزمان با اینکارش ، ایسو در حالی که روی برانکارد بود و به سختی نفس میکشید ، لبخند ریزی به دختری که فقط اسمش رو میدونست زد و آروم چشماش رو بست .
😭41💘3🍓1💋1🤝1
August 26, 2026 320 1