𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: هفتم
برای چند ثانیه نفس کشیدن رو فراموش کردم .
نگاهم بین اجزای صورت آدمی که رو به روم بود میچرخید و هر ثانیه بیشتر فکر میکردم این یه خوابه...
چندبار پلک زدم و سرم رو تکون دادم که شاید این هم مثل تصویرای دیگه از جلوی چشمام محو شه اما همچین اتفاقی نیوفتاد .
شوکه به روبهروم خیره بودم که صدای داداشم رو شنیدم:
- فادیمه؟!
جوابی ندادم که صداش نزدیک تر شد و اینبار ، خودش هم مثل من متعجب بود .
- فادیم..-
با همون چشمای پر از تعجب ، برگشتم و به داداشم خیره شدم که اونم همینکار رو کرد.
تو همین حین ، مردی که داخل ون بود ایسورو صدا زد .
ایسو که انگار تازه به خودش اومد ، نگاه آشفته و پریشونی بهمون انداخت و همزمان که دستی به موهاش میکشید سوار ماشین شد.
تا چند لحظه بعد از رفتنش ففط به رو به رومون خیره بودیم .
داداشم نفسش رو محکم و با صدا بیرون داد و دستی به صورتش کشید.
- فادیمه...بریم!
جلوم راه افتاد و بعد چند لحظه که تونستم حرفش رو هضم کنم ، دنبالش رفتم.
سوار ماشین شدیم و قبل از اینکه داداشم ماشین رو به حرکت در بیاره ، سوالی که توی ذهنم چرخ میخورد رو به زبون اوردم:
- داداش..
- اونی که مارو نجات داد...ایسو بوده؟!
داداشم ناباورانه سری به نشونهی ”آره” تکون داد.
- داداش...اونی که پیشش بود..؟
داداشم چند ثانیه به روبهروش خیره بود و بعد انگار که چیزی یادش اومده بود دستش رو روی صورتش کشید.
+ چطور نفهمیدم...فاتیح فورتونا!
با تعجب پرسیدم:
- فاتیح فورتونا؟!
+ انگار داداششونه!
بدون اینکه واکنشی نشون بدم ، فقط سمت پنجره چرخیدم و سرمو بهش تکون دادم.
فاتیح فورتونا...
ایسو...
توی فکر بودم و نفهمیدم چقدر گذشت و وقتی به خودم اومدم که داداشم ماشین رو پارک کرد.
سرم رو بالا اوردم و خواستم کمربندم رو باز کنم که با تابلوی بیمارستان روبهرو شدم.
سمت داداشم برگشتم و با چشماس سوالی نگاهش کردم که با تعجب گفت:
- تو حواست نبود...آلینا زنگ زد!
تو همین حین ، اسمه و آلینا از در بیمارستان بیرون اومدن و با چشماشون دنبال ماشین میگشتن که از ماشین پیاده شدم و دستی براشون تکون دادم.
همزمان که اونا سمتم میومدن ، منم سمتشون قدم برداشتم.
از چشمای آلینا خستگی میبارید و اینو از دور هم میتونستم بفهمم .
نزدیکش شدم و آروم بغلش کردم.
+ کوچولویعمه...خسته نباشی! اوروچ چطوره؟!
با لحنِخستهاش جواب داد:
- بهتره...بههوش اومده..
لبخندی زدم و سمت ماشین هدایتش کردم و با دیدن اسمه ، خودم رو توی بغلش انداختم.
با آرامشی که روی آوارِ طوفان توی دلم حاکم شده بود نفسم رو محکم بیرون دادم.
+ زنداداش...
- فادیمه!
لبخندی زد و دستاش رو دورم حلقه زد.
بعد چند ثانیه از آغوشش بیرون اومدم و دستش رو پشت سرم کشیدم تا سمت ماشین بریم.
همینجور که میرفتیم با استرس گفتم:
+ راستی زنداداش...ما...ایسو رو پیدا کردیم!
با هضم کردن جملهام ، سر جاش وایساد و شوکه شده و با کمی ذوق گفت:
ــ فادیمه..واقعا؟! حالش چطور بود..خوب بود؟!
با یادآوری اینکه این همه مدت صحیح و سالم بوده اما هیچ خبری از خودش نداده ، اخمی کردم و نگاهمو به زمین دوختم.
+ خوب...حتی خوبتر از من و تو!
یکم مکث کردم و همزمان که با سنگریزههای جلوی پام بازی میکردم گفتم:
+ اونایی که نجاتمون دادن...یادته؟! یکیشون ایسو بوده...اون یکیشونم فاتیح!
با شنیدنِ اسم فاتیح ، چند قدم فاصلهای که بینمون بود رو پر کرد و با تعجبی که نمیتونست مخفیش کنه گفت:
ــ فاتیح؟
- مطمئنی فادیمه؟!
شونه ای بالا انداختم که داداشم صدامون زد .
+ دخترا بیاین دیگه!
آروم و با کلی فکرو خیال ، بحثمون رو نصفه گذاشتیم و سمت ماشین رفتیم.
«ایسو»
روی مبل نشسته بودم و به اتفاقی که چند ساعت پیش افتاد فکر میکردم.
قرار بود مخفیانه با فاتیح تیمور رو از عادیل اینا دور کنیم که دیگه مشکلی ایجاد نکنه اما ظاهرا...
اونقدرا هم مخفی نبود!
تصویر فادیمه از جلوی چشمام کنار نمیرفت...
اونی که قرار نبود اونجا باشه ،
اونی که نباید من رو میدید ،
اونی که...
با تصویر انبار و آتیش سوزی ، چشمامو محکم روی هم فشار دادم .
با سردردی که گرفتم ، دستم رو روی صورتم کشیدم.



