دلم آشوبِ باران است و این شب، مرگِ ایمان است… نشستم روبهرویِ ماه ولی او هم پریشان است… تو را از دور میبوسم که سهمم از تو دوری بود و این آغوشِ بیدستت شبیه حسِّ زندان است… چه کردم با دلِ خود که تمامِ شهر میداند پس از تو هر خیابانی پر از تکرارِ انسان است… به جا ماندم میان انزوایی سرد پس از رفتن، نفهمیدی که یک زن، زیرِ لبخندش چه دریایی هراسان است… تو را هر شب صدا کردم صدا در بغض گم میشد و در آیینه میدیدم که چشمم غرقِ طوفان است… دلم تنگ است… نه از یک غم، از این دنیایِ بیمعنا که بیعشقِ تو، هر روزش فقط تکرارِ پایان است… _یگانه.ج
May 15, 2026 325 1