خیلی ساده میگوییم یک ماه گذشت.
مگر گذشت؟ مگر چیزی از این درد کم شد؟ زمان اینجا جلو نمیرود؛ فقط زخمها را عمیقتر میکند. هر روز دلهایمان از دیروز خونتر است، هر روز لیست کشتهها و بازداشتیها بلندتر میشود، هر روز کودکانی بیشتر، پدرانشان را فقط در قاب عکس یاد میگیرند و مادرانی که نه یکبار، که هر صبح و هر شب، با مرگ فرزندشان ذرهذره میمیرند.
و درد فقط به مرگ ختم نمیشود؛
در جنبش مهسا، حداقل اسامی را حفظ کردیم... نیکا شاکرمی، سارینا اسماعیلزاده، کیان پیرفلک. اسمها محدود بودند؛ درد اگرچه عمیق، اما قابل شمردن بود.
اما این بار…
این بار اسامی بیشمار است؛ هر روز یک نام تازه، هر شب یک عکس جدید، هر بار سوگی نو که بیاجازه روی سینهمان مینشیند. دیگر نمیشود اسمها را از بر کرد؛ نه چون مهم نیستند، بلکه چون آنقدر زیادند که حافظه هم کم میآورد.
و این، خودِ فاجعه است! این درد قرار نیست تمام شود، نباید تمام شود...فراموشی، همدستی با جنایت است.
کجای دنیا پدری میان هزاران جسد بینام، دنبال پسرش میگردد «سپهر بابا» را صدا میزند و جوابی نمیآید؟ کجای دنیا مادر باردار را به گلوله میبندند؟ کجای تاریخ، در دو روز، هزاران انسان معترض را قتلعام میکنند و اسمش را «حفظ امنیت» میگذارند؟
کجا جز جهنم جمهوری اسلامی، معترض را تروریست مینامند و فرمان شلیک به او را با وقاحت از تلویزیون سراسری پخش میکنند؟ کجا قاتل، قاضی است و قربانی، متهم؟
بگویید؛
در کدام دین، در کدام مذهب، این حجم از کشتار جمعی بیاشکال شمرده شده است؟اگر نامش ایمان است، اگر نامش خداست، پس لعنت بر ایمانی که با خون زنده است و لعنت بر خدایی که از گلوله تغذیه میکند.
ما فراموش نمیکنیم.
حتی اگر بخواهید با زمان، با تهدید، با دروغ، با قبرهای بینام همهچیز را دفن کنید؛ این خون، روزی از دیوارها بالا میرود، دامنتان را میگیرد به گلویتان میرسد و شما را در همان جنایتی که ساختید خفه میکند.


