فکر کن از پشت در، سایه ایی رو میبینی درحال حرکت
سایه ایی که نباید اونجا باشه.
در رو همون موقع باز میکنی اما چیزی نمیبینی.. برمیگردی سرجات. روی تخت دراز میکشی و به خودت میگی حتما اشتباه کردی یا یه نفر بوده و رد شده دیگه.
بعد یادت میاد که توی خونه تنهایی!
اینجا یه ترس عجیب وجودت رو میگیره.
بجای اینکه بری خونه رو بگردی، سرت رو میذاری زیر پتو، و از ترس حتی جرات نمیکنی سرت رو بیاری بالا ..
چون الان دیگه کاملا سنگینی یه نگاه رو توی اتاقت حس میکنی.
صدای راه رفتن آروم هم داره میاد . انگار یه نفر پا برهنه داره خیلی آروم توی سکوت این شب، روی فرش کف اتاقت راه میره و به تختت نزدیک میشه.
سعی میکنی نفسهات رو کنترل کنی چون نمیتونی حتی پتو رو کنار بزنی و ببینی چیه.





