به قول فامیل من یه پیردختر بودم. بخاطر معلولیت برادرم، هیچ‌کس جرأت… — کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران — TG.ME

Forwarded fromAR🌳argavan
به قول فامیل من یه پیردختر بودم.
بخاطر معلولیت برادرم، هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد پا به خونه‌مون برای خواستگاری بذاره.
عموم، که دست خیر داشت، خواهر بزرگ‌ترم رو داد به کارگر مزرعه‌ش که دوازده سال ازش بزرگ‌تر بود.
خواهر کوچیک‌ترم تو دانشگاه استادش رو عاشق خودش کرد… ولی من؟ من مونده بودم، تنها.
خواهر کوچیک‌ترم نمی‌تونست ازدواج کنه مگر اینکه من اول ازدواج می‌کردم، و من نمی‌خواستم اون هم مثل من محکوم به یه زندگی بی‌عشق بشه.
پس به اولین خواستگاری که عموم فرستاد جواب مثبت دادم…
پسری مطلقه، مرموز، که حتی خودش هم انگار نمی‌خواست این وصلتو…

https://t.me/+AZdCAoxzppVmMGM0
_ بچه مشکلی داره، سقطش کن.
بازویم را به ضرب از دستش کشیدم.
— سقطش کنم؟ چقدر مایه گذاشتی واسه به‌وجود آوردنش که الان امر می‌کنی سقط کنم؟ هشت دقیقه؟ نهایتاً تاپ‌تاپش ده دقیقه!
رنگ صورتِ قرمز شده‌اش رضایتی ناب در وجودم آورد و ادامه دادم:
— همین مقیاس رو به نه ماه بسنج و بفهم من بیشتر از تو دخیلم توی بودن یا نبودنش. زحمتش با منه؛ پس خودم تصمیم می‌گیرم بمونه یا نه. تو زحمت نکش.*
لینک بله: ble.ir/join/Axy73C7RFA
#پارت۶۱۴
September 1, 2026 15