بدون توجه به حرفم، خودش را جلوتر کشید، تقریبا در #آغوشش بودم. شالم را… — کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران — TG.ME

Forwarded fromدودوستان🌻🌻
بدون توجه به حرفم، خودش را جلوتر کشید، تقریبا در #آغوشش بودم.
شالم را کنار زد و #حلقه ای از موهایم را دور دستش پیچید و بویید:
_ بوی اینا داره مستم می‌کنه... نگاهت داره از خود بیخودم می‌کنه ...
سرم با خجالت پایین رفت:
_ من باید برم.
میم #مالکیتی که ته کلماتش می چسباند دلم را #لرزاند.
_ پس من چه کنم با رویای آغوشت #خانومم.
آرام‌تر ادامه داد:
- هنوز #شیرینی بوسه‌ی ظهر زیر زبونمه ها ... خیلی دلم می خواد #تکرارش کنم.
چشمکی زد:
_ چیزای #دزدکی، خیلی دلچسبن.
#لب هایمان روبروی هم بود عقب نکشیدم انگار #مسخ شده بودم.
#دلشوره امانم را بریده بود هر آن امکان داشت در باز شده کسی داخل شود و ما را به آن حال ببیند اما به‌قول او، ارزشش را داشت این #یواشکی ها عجیب #لذت‌بخش بود.
https://t.me/+Gp5IJ9iWX3gxYTk0
بر اساس واقعیت
September 1, 2026 130