#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۷۲
حواس باران به بهزاد و پدرش جمع شد که کاپوت ماشین بسته شد و وسایلشان را روی صندلی عقب گذاشتند. خداحافظی که کردند و سوار شدند، باران گفت:
-خب ماشین بابا رو برمیداشتی بهزاد. وسط راه نذارتمون!
بهزاد از داخل آینه نگاهی به او کرد و با لبخند سربالا انداخت:
-چیزی نمیشه! با یه شاسی بلند درجه یک میبرمتون بهتون خوش بگذره!
-از کی تا حالا ماشین تو شاسی بلند شده؟ همین که مثل اون پراید که بابات سر دانشگاه رفتنت برات خرید، تهش به دست انداز نمیگیره، خداروشکر کن!
بهزاد با خنده آیناز را نگاه کرد:
-اون موقع وسعم همون بود؛ بابامم نمیخواست پرروم کنه، الان وضعم خوب شده، دارم شرکت بینالمللی ثبت میکنم!
-این هاتف تا تورو بدبخت نکنه، ول کن نیست! قبول کردی شراکتت رو؟
-اون آدم باهوشیه. فکر همه جا رو کرده. حالام تا شروع کار، هنوز وقت داریم واسه گرفتن چاله و چولهاش. نظر تو چیه باران؟
آیناز با این حرف بهزاد کاملا عقب برگشت که باران، شالی را که به احترام پدرش روی موهایش گذاشته بود، برداشت و بند کلاهش را تنظیم کرد:
-باهات موافقم بهزاد. آدمیه که میدونه باید چیکار کنه!
-واسه همین باهوش بودنش بود که تو جفتک انداختی پس؟
بهزاد به حرف آیناز خندید و باران محکم با سر مشتش توی کتف او کوبید. آیناز با خنده و وحشی گفتن به او، حینی که سرجایش برمیگشت نگاهی معنی دار با بهزاد رد و بدل کرد. نگاه باران چسبید به شیشه و گذر سریع حاشیه بلوار. هربار که اسم هاتف به میان میآمد، چیزی ته دلش میلرزید ولی فکری قویتر از او، ذهنش را میان تارعنکبوتهای حساسیت و بغض میکشاند. فکر پاشا و آن بیخبری محض! گاهی به ذهنش میرسید که شاید بلایی به سرش آمده باشد اما وقتی با خواهرش تماس گرفت و او با برخوردی تند و زننده دخترک را از خودش راند، این فرضیه کمرنگ شد. قطعا خبر بد زود به گوشش میرسید. هر زمان به او فکر میکرد، آویز دور گردنش انگار تب میکرد و میسوزاندش. در یک چیز شک نداشت. او عاشقش بود. حتی شاید بیشتر از خودش...
August 24, 2026 1.5K 1