محمدرضا و خواهرش محدثه #تابو #خواهر #برادر ساعت ۲:۱۵ نیمه شب بود که… — داستانکده ، رمان ، داستان اعتراف — TG.ME

محمدرضا و خواهرش محدثه

#تابو #خواهر #برادر

ساعت ۲:۱۵ نیمه شب بود که صدایِ قدمهایِ پا برهنه، در راهرویِ تاریک، من را از خوابِ سطحیام بیرون کشید. میدانستم که محدثه است. این روزها، هر شب، همینطور می آید. بدون اینکه در را بزند، بدون اینکه کلمه ای بگوید. فقط می آمد، کنارِ من، روی لبهیِ تخت می نشست، و سکوت میکرد. من، محمدرضا حدودا ۳۰ ساله و خواهرم محدثه ۲۵ساله، معلمِ نقاشی، با چشمانی که همیشه چیزی را پنهان میکنند—چیزی که من، سالهاست، از دیدنش طفره میروم. محدثه اینبار، نزدیکتر نشست. انگار که مرزی را که خودش کشیده بود، با تنش جابجا کرد. نفسم را حبس کردم، اما هیچ نگفتم. انگار که با سکوت، داشت به من میگفت: «اینبار، اگر میخواهی، حرکت کن…» دستم را، آرام، اما با لرزی که کنترلش نمیکردم، روی دستش گذاشتم. او نه پس کشید، نه جلو آمد. فقط نگاهش را از پنجره، به صورتم چرخاند. در آن نگاه، سوالی بود که هیچ کداممان جرأتِ پرسیدنش را نداشتیم. با دستِ دیگر، چانه اش را گرفتم و به آرامی، به سمتِ خودم چرخوندمش. نه حرفی زدم، نه اجازهای خواستم—چون میدانستم که هر کلمه ای، این فضا را خراب میکند. لبهایم را روی لب هایش گذاشتم. نه بوسه ای که عاشقانه باشد، نه بوسه ای که خشن. بوسهای که میگفت: «من میدانم، تو هم میدانی… و هیچ کداممان، قرار نیست درباره اش حرف بزنیم.» محدثه، با چشمانی بسته، نفسش را در آن بوسه، رها کرد. انگار که سالها، منتظرِ همین لحظه بوده—لحظهای که در آن، کلمات، کشته شوند تا بدنها، حرف بزنند. دستم را به آرامی، زیرِ لباسِ خوابِ نازکش بردم. پوستش، سرد بود، اما با هر لمس، گرمتر می شد—انگار که بدنش، منتظرِ همین بوده. هیچ نگفت، هیچ نگاهِ معناداری نکرد، فقط با چشمانی بسته، نفسهایش را عمیق تر کرد. انگشتانم، مسیرِ گردنش تا سینه هایش را، با احتیاطِ یک غریبه، و با صمیمیتِ یک برادر، دنبال کرد. محدثه، با همان سکوت، دستش را روی دستِ من گذاشت—نه برای متوقف کردن، که برای هدایت کردن. انگار که میگفت: «همینجا… اما آرام…» او را به آرامی، به سمتِ خودم کشیدم. بدنش، لرزان بود، اما نه از ترس—از سنگینیِ لحظه ای که سالها، از آن فرار کرده بودیم. با احتیاطِ کامل، لباسِ خوابش را کنار زدم، و او، با همان سکوت، پاهایش را باز کرد—نه با جسارت، نه با شرم، فقط با پذیرشی که نمی خواست با کلمات، آلوده کند. کیرم را، با تمامِ احتیاطی که داشتم، به آرامی، به درونِ او هدایت کردم. محدثه، با یک نفسِ عمیق، سرش را به عقب خم کرد—نه ناله، نه کلمه ای، فقط یک نفس که میگفت «همین است». با هر حرکتِ آرام، با هر رانشِ بیصدا، من و او، در سکوتِ اتاق، با هم حرف میزدیم—زبانی که هیچکداممان، تا به حال، به آن تکلم نکرده بودیم. وقتی که کار تمام شد، محدثه، بدون اینکه کلمه ای بگوید، از تخت بلند شد، لباسِ خوابش را مرتب کرد، و با همان قدمهایِ پابرهنه، از اتاق خارج شد. نه نگاهِ عقب، نه لبخندی، نه حتی یک زمزمه. فقط صدایِ در، که به آرامی بسته شد. و من، با بویِ بدنش که هنوز روی ملحفه ها بود، در تاریکیِ اتاق، تنها ماندم. همان تنها چیزی که میانِ ما بود، نه کلمات، نه عشق—فقط سکوتِ شبی که هیچ کداممان، هرگز، درباره او حرف نخواهم زد. نوشته: کامیار
👎7❤3
September 14, 2026 2.8K 6