زنداییم ارباب شد قسمت ۱ #زندایی #ارباب_برده #فوت_فتیش (داستان واقعیه… — داستانکده ، رمان ، داستان اعتراف — TG.ME

زنداییم ارباب شد قسمت ۱

#زندایی #ارباب_برده #فوت_فتیش

(داستان واقعیه فقط اسما رو تغییر دادم و گاهی از زبان شخص دیگری می نویسم الکی یا نوشته مربوط به زمانه و از اون اشخاص پرسیده شده) ژانر داستان ارباب و برده و فوت فتیش با زن دایی دوست نداری نخون سلام من آرتا هم ۱۹ سالمه قضیه ی که تعریف میکنم مال ۱۵ سالگیمه من چون مادرم و پدرم بخاطر شغلشون نیستم اکثرا پیش زنداییمم داییم همش ماموریته من فوت فتیشم و عاشق برده شدن یک زن دایی جوون دارم ۳۰ سالشه یک زن با حیا محجبه س البته به خاطر داییم با حجابه وگرنه خیلی قرتیه یه هیکل سکسی و کمی برنزه داره و پاهای جذاب با لاک سفید داره از زبان زندایی: سلام من ندا هستم ۳۰ سالمه منشی ام خیلی قرتیم و به خاطر همسرم چادری شدم امشب دعوتی خونه ی خواهر شوهرم من خیلی پسر خواهر شوهرم(من میشم زنداییش)رو دوست دارم به نظرم مثل خواهرزاده ی خودمه یه لباس کاملا جذاب پوشیدم و به اجبار چادر سر کردم و رفتیم از زبان آرتا: امشب قرار بود حسابی آبم بیاد صابون و برداشتم و یذره جق زدم تو گالریم پر عکس پای زن داییم بود تا داییم اینا اومدن همش چشم رو پای زن داییم بود کیرم شق شق بود چون بازم گشاد بود از شلوار در آوردمش تا یه ذره جا باز کنه به بهانه ای رفتم تو راه پله هرچی صورتم به کفش نزدیک تر میشد بوی تند عرق کفش زن دایی میزدبالا کلی لیس زدم و بو کردم و رفتم تو چشم رو پای زندایی بود گاهی پای بقیه رو هم دید میزدم از زبان زندایی: احساس سنگینی حس کردم دیدم چشم آرتا از اول رو پای منه اولش فکر کردم فوت فتیش داره وای بعدش گفتم نه بچه الکی تهمت نزنم بهش گفتم بزار تستش کنم پاهامو یه جور خاص و سکسی کردم دیدم بله کیرش شق شده (تو مهمونی چادر سرم نمیکنم فقط بیرون) یذره پاهامو تکون دادم تا حال کنه شبش که رفتم خونه همش حس بدی داشتم دفعه بعد رفتم خونشون فقط مامانش و خودش بود خودش رفت بیرون گوشیش باز مونده بود رو میز چک کردم دیدم کلی عکس از پاهام داره و گاهی کفشمو بو میکنه ورو یکی از عکس پاهام نوشته بود دعا کنید زیر این پا جون بدم و بردگی کنم اون شب مهتاب(مادر ارتا)گفتش بمون چون همسرم برای کارش دو سه هفته نبود مهتاب گفت:ندا جون ما داریم میریم مسافرت نیستیم اگه میشه یه مدت آرتا پیش تو باشه +من مشکلی ندارم مهتاب:خب فردا میام میزارمش پیشت شب چون همسر مهتاب هم بود من رفتم تو اتاق ارتا دیدم گرفته خوابیده به صورت مخالف بالاست سرش خوابیدم و پام جلوی صورتش بود برای اینکه به ارتا حال بدم با پام محکم زدم تو صورتش مثلا خوابم و نفهمیدم یه پامو انداختم جلو دهنش تا دهن باز کرد اروم بردم سمت دهنش فکر کرد من خوابم چند دقیقه بعد صدا ناله ی ارتا می اومد دیدم داره پاهامو بوس میکنه و لیس میزنه همزمان با صابون گلنار جق میزنه و ابش میاد کارش که تموم شد اروم با دستش ابشو مالید کف پاهام و خوابید تو ذهنم یسری چیزا گذشت ولی گفتم ول کن صبح شد من رفتم خونه چند ساعت بعد ارتا و مهتاب اومدن مهتاب:ببخشید دیگه زحمتت شد +نه بابا این چه حرفیه نگران آرتا هم نباش بهش خوش میگذره مهتاب:بله میدونم +مگه نه ارتا جون _بله پیش زندایی خوبه خوبم مهتاب رفت من موندم و ارتا +حواسم نبود البته ارتا پای زنداییشو دوست داره یزره لپاش سرخ شد +دوست داری برده ی زنداییت بشی؟ _بله با کمال میل +نترس من میدونم فوت فتیشی احساس کردم حشری شدم +اولش یه اتمام حجت ازت میگیرم باید بزاری به خوانوادت فحش بدم و هرکاری خواستم بکنم _ارباب ندا هرکاری خواستید بکنید ادامه دارد… نوشته: برده
❤6👎1
September 16, 2026 980 1