دیروز اصفهان همایش داشتم
همه رفقای اینجا هم درگیر بودن و نبودن،
در نتیجه شام و صبحونه رو
به شکل غریبانهای تنها خوردم!
همونجا داشتم فکر میکردم…
این مدت فشار کاریم خیلی زیاده.
تقریباً شبا ساعت ۲ میرسم خونه
و صبح حوالی ۶ بیدار میشم.
و بدون استثنا،
هر شبی که میرسم
مامانم بیداره که مطمئن شه شام خوردم
هر روز صبح هم قبل از من بیداره
که مطمئن شه صبحونه میخورم
و عجیبتر اینکه
خودش هم همیشه میشینه کنارم!
بعضی وقتا بهش میگم:
مادر من، اینجوری اذیت میشی…
بچه که نیستم!
بابابزرگ همسن من بود دوتا بچه داشت
ولی
بازم کار خودشو میکنه
واقعا
چقدر درسته که میگن :
رفیق بیکلک،
مادر!