او خستهتر از آن بود که به دنبال نجاتدهندهای بگردد؛ فقط پناهی میخواست، ایستگاهی کوچک میانِ این همه راهِ نرفته، جایی که بتواند برای لحظهای بارِ خودش را زمین بگذارد و بیآنکه مجبور باشد چیزی را توضیح دهد، نفس بکشد. او سالها به تنهایی از میانِ روزهای سخت گذشته بود؛ آنقدر تنها که حتی به خستگیِ خودش هم عادت کرده بود. تا اینکه روزی، بیآنکه بداند چرا، آغوشِ من برایش شد همان مکانی که تمامِ این مدت در جستوجویش بود. نه آغوشی برای فرار از جهان، بلکه جایی برای دوباره پیدا کردنِ خودش؛ جایی که میتوانست تمامِ ضعفهایش را زمین بگذارد و مطمئن باشد کسی برای خستگیهایش سرزنشش نمیکند. شاید عشق، همیشه آن دستی نیست که تو را از طوفان بیرون میکشد؛ گاهی فقط آغوشیست که در دلِ طوفان به تو یادآوری میکند هنوز جایی هست که میتوانی در آن آرام بگیری؛ و شاید زیباترین معنای «دوست داشتن» همین باشد: اینکه آدمی، میانِ تمامِ جهان، آغوشِ تو را امنترین جایِ ماندن بداند. 🤍 F.S
2
1