آدم، وقتی انسانِ درستِ زندگیاش را پیدا میکند، انگار جهان هم با او مهربانتر میشود. روزها رنگ دیگری میگیرند، غروبها کمتر دلگیرند و حتی سختترین مسیرها، وقتی دستش در دست توست، شبیه جادهای میشوند که آخرش به آرامش میرسد. او فقط یک همراه نیست؛ پناهگاهیست که هر بار از طوفانهای زندگی خسته برمیگردی، آغوشش امنترین جای دنیاست. کنارت میماند، نه فقط وقتی همهچیز خوب است، بلکه درست همان وقتهایی که دنیا پشتت را خالی کرده است. بیصدا مراقب توست؛ آنقدر که پیش از رسیدن زخم، خودش سپر میشود تا مبادا خراشی بر دلت بنشیند. با تو چنان رفتار میکند که انگار عزیزترین دخترِ دنیا هستی؛ با احترام، با لطافت، با صبری که از عشق جان گرفته است. شاید خودش هزار دردِ ناگفته بر دوش داشته باشد، شاید شبهای زیادی را با غم سر کرده باشد، اما هیچوقت اجازه نمیدهد سنگینی آن دردها، لبخندت را خاموش کند. رنجهایش را در سکوت تحمل میکند، اما ارزش و عشقش را بیدریغ نثارت میکند؛ فقط برای اینکه هیچوقت احساس نکنی تنها ماندهای، یا میان این هیاهوی دنیا، پوچ و بیپناهی. شاید معنای واقعی عشق همین باشد؛ اینکه کسی بیاید و بدون آنکه جهان را عوض کند، کاری کند که جهان، از نگاه تو، زیباتر از همیشه به نظر برسد. F.S
2
1
1