نه شوقِ یارِ کهن مانده است و نه آرزویِ نو. ز بس که بادِ خزان بر گلستانِ جانم وزید، چراغِ مهر فرو مرد و آتشِ شوق نشست. نه کینهای به کسی در دلم به جا مانده است، نه شکوهای ز گذشته؛ فقط گاه در پیِ آنم که بدانم چه کسی یا چه چیزی مرا به این همه سردی رساند. ولیک هر چه نگه میکنم، نه جرم از اوست تنها و نه تقصیر از من؛ که در شکستِ دل، تقدیر نیز دستی دارد. کنون چنان ز حکایتِ عشق دلسردم که نه تمنای وصالی در من مانده است و نه حوصلهٔ آغازِ داستانی دیگر. دلم نه از سرِ نفرت، که از فرطِ خستگی خاموش است؛ چو شمعی که همه شب سوخته باشد و دیگر رمقی برای روشن کردن مجلسی نداشته باشد. F.S
4June 7, 2026 167 2