نه دیگر سال از پنجره‌ی خانه‌ی ما بالا نمی‌آید، بهار پشت در می‌ماند و… — مَنی کِه دَر شعر جا ماند. — TG.ME

نه دیگر سال از پنجره‌ی خانه‌ی ما بالا نمی‌آید، بهار پشت در می‌ماند و کسی حوصله‌ی سبز شدن ندارد. ما مدت‌هاست در اتاقی پر از تقویم‌های بی‌مصرف نشسته‌ایم و خاکستر آرزوهایمان را فوت می‌کنیم شاید جرقه‌ای از آن همه آتش قدیم برگردد، اما ایمان در میدان‌های خاموش بی‌صدا سوخت و فقط بوی تلخش در نفس‌های ما مانده است. دیگر ذوق خریدن صبح نیست، شوق پوشیدن نور نیست، عید برای ما تنها عددی‌ست که عوض می‌شود بی‌آنکه قلبی تازه شود. آن‌ها که آرزو داشتند، آن‌ها که چشم‌هایشان رو به فردا باز می‌شد، رفته‌اند و ما هر شب نامشان را مثل دعایی نیمه‌تمام زیر لب گریه کرده‌ایم. ما خواستیم ادامه‌ی دست‌هایشان باشیم، خواستیم آرزوهایشان را از میان این همه دود عبور دهیم اما باد همیشه خلاف جهت خواستن وزید. اکنون ما مانده‌ایم و شهری که از امید تنها سایه‌ای کم‌رنگ دارد و اگر بهار بیاید، اگر عید از کوچه رد شود، ما فقط نگاهش می‌کنیم مثل مسافری که آدرس خانه‌اش را سال‌هاست گم کرده است ف.ساف

💔6
February 26, 2026 182