سه سال گذشت از آن دم که تو را قبلهٔ این خاطرهها ساختم هر سطر که نوشتم به هوایت، تو شدی باورِ من میدانستم ای جان که نه ماندنیای در برِ این خانهٔ سرد لیک از چه رویی ننشستی ز دلِ مضطرِ من گفتم که تو آدم نشوی، سایه شوی بر سرِ این خستهدلان اما تو شدی روحِ نفس، شعلهٔ خاکسترِ من آن بوسه هنوز از تبِ لبهای تو آتش به تنم میفکند وان بغل گرم تو شد قبلهگه و منبرِ من تو اولینم شدی و من به تو آخر نشدم، آه چه سود کز قصهٔ ما خطّ جدایی شد و شد داورِ من در عالم بیعشق، دلم با تو گرفتار شد ای فتنهنظر گویی که قضا عشق تو بنوشت به پیشانیِ من قلم را تو نهادی به کفم تا بنگارم ز طمأنینه و صلح لیک آن قلم از درد تو شد مرثیهخوان بر سرِ من هر واژه که جاری شد از آن نوکِ سیهفامِ غریب شد خنجرِ آهی که نشیند به دلِ پرشررِ من ای کاش پس از این همه شبهای درازِ بیتو با هم بنشینیم و دمی چای شود همسفرِ من من خیره شوم باز به آن چشمِ قهوهایِ مست کز گردش آن، میرود از دست صبر و خطرِ من بار دگر از شوق تو جان بر لب آرم به سکوت تا مرگ شود بوسهزنِ گرم به دور و برِ من حافظوش اگر ختم کنم قصهٔ خونینِ فراق گویم که تویی فتنه و هم فاتحِ این بیسپرِ من. میم. ف.ساف
4
2
1