ایام به تلخیِ شرابِ کهنه‌ای‌ست که در ساغر دلم مانده و هر جرعه‌اش جان… — مَنی کِه دَر شعر جا ماند. — TG.ME

ایام به تلخیِ شرابِ کهنه‌ای‌ست که در ساغر دلم مانده و هر جرعه‌اش جان می‌سوزاند، خویشتن را گم کرده‌ام در کوچه‌های بی‌چراغِ تردید، نه آینه مرا می‌شناسد و نه من آن سایهٔ خاموش را که در من نفس می‌کشد، ای کاش پیش از آن‌که اردیبهشت از راه رسد باد صبا دفتر این روزهای تیره را ببندد و دست تقدیر غبار غم از سینه‌ام بشوید، دلم می‌خواهد این قصهٔ اندوه چون خوابی پریشان به سپیده‌دمی بی‌خاطره سپرده شود، مردمانِ خاطره‌ها را به دست فراموشی بسپارم چنان‌که برگ خشک را به باد می‌دهند بی‌حسرتِ بازگشت و بی‌التماسِ نگاه، غمگینم چون شمعی لرزان در باد که نمی‌داند فردا به کدام نسیم خاموش خواهد شد و خسته‌ام چون پرنده‌ای که آسمانش را ربوده‌اند و هنوز به امید افقی دور بال می‌زند، نمی‌دانم کدام راه رهایی‌ست و کدام گام لغزش، نمی‌دانم خطا از که بود از من که ساده دل سپردم یا از آنان که دل را به بازی گرفتند، احساسم چنان است که گویی گلوله‌ای از میان جانم گذشته نه خون بر زمین ریخته و نه زخمی بر تن مانده اما روح هزار پاره شده است، ای کاش آغوشی بود به وسعت دریا که در آن ساعت‌ها بی‌هراس فرو ریزم و گریه کنم و بی‌هیچ قضاوتی فهمیده شوم، ای دل اگرچه راه در مه است و فردا ناپیدا شاید هنوز در پس این ابرهای سرگردان ماه صبوری پنهان است و در انتهای این شب بی‌پایان سپیده‌ای هست که نام مرا با مهربانی صدا می‌زند. ف.ساف

❤3🌚2👾1
February 14, 2026 157 1