آن روزها رفتند آن روزهای خیرگی در رازهای جسم آن روزهای آشنایی‌های… — هـ — TG.ME

آن روزها رفتند آن روزهای خیرگی در رازهای جسم آن روزهای آشنایی‌های محتاطانه با زیبایی رگ‌های آبی رنگ دستی که با یک گل از پشت دیواری صدا می‌زد یک دست دیگر را و لکه‌های کوچک جوهر، بر این دست مشوش، مضطرب، ترسان و عشق، که در سلامی شرم‌آگین خویشتن را بازگو می‌کرد در ظهر‌های گرم دود‌آلود ما عشقمان را در غبار کوچه می‌خواندیم ما با زبان ساده‌ی گل‌های قاصد آشنا بودیم ما قلب‌هامان را به باغ مهربانی‌های معصومانه می‌بردیم و به درختان قرض می‌دادیم و توپ با پیغام‌های بوسه در دستان ما می‌گشت و عشق بود، آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی ناگاه محصورمان می‌کرد و جذبمان می‌کرد، در انبوه سوزان نفس‌ها و تپش‌ها و تبسم‌های دزدانه آن روزها رفتند آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می‌پوسند از تابش خورشید، پوسیدند و گم شدند آن کوچه‌های گیج از عطر اقاقی‌ها در ازدحام پر هیاهوی خیابان‌های بی‌برگشت و دختری که گونه‌هایش را با برگ‌های شمعدانی رنگ می‌زد، آه اکنون زنی تنهاست اکنون زنی تنهاست فروغ.

❤2
December 29, 2025 2K 11