واکینگدد ۱۱ فصل دارد. من در عرض یک هفته همهاش را دیدم. ۱۷۷ اپیزود تقسیم بر هفت یعنی روزی ۲۵ اپیزود. هر اپیزود حدودا ۴۰ دقیقه است. یعنی حدودا روزی ۱۷ ساعت. با موبایل. چون ۱۷ ساعت را نمیتوانستم پای لپتاپ بنشینم و نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم که نبینم. پس این جنایت را مرتکب شدم و با موبایل همهاش را دیدم. خودم میدانم حدودا پنج یا هفت روز پیش شروع کردم اما حس میکنم کلا دو روز در دنیای واقعی گذشته و ۲۰ سال در دنیای سریال زندگی کردهام. سریال حتما ایراداتی دارد که وقتی بار دوم ببینم متوجهاش میشوم. اثر فلسفی و عمیق است یا نیست را نمیدانم. اینها کسکلکهای محسن و رفقایش است. اما همین که یک اثر تو را دنبال خودش بکشاند و درگیرت کند و باعث شود حین غذا هم تماشایش کنی و ناگهان قاشق از دستت بیفتد و از پشت میز بلند شوی و بروی یک دور در اتاق بزنی و برگردی یعنی کار خودش را کرده. همین که تنت یخ بزند و صورتت داغ شود از اشک، یعنی کارش را کرده. من از ژانرهای خونین و زامبیبازی خوشم نمیآید. یعنی شدیدا علیهاش هستم. اما در واکینگدد مسأله زامبیها نیستند. آدمها هستند. آدمها نه در بستر درامهای چسکی، بلکه در وضعیتی که بزرگترین سوالات و دوراهیهای زندگی برایشان پیش میآید. از این چیزها خوشم میآید. اما بیشتر از این چیزهای محتوایی، از این خوشم میآید که یک اثر، رحم ندارد. کیرش نیست که فلان کاراکتر جوان است، اصلی است، حیف است، مخاطب دوستش دارد، یا هرچه. کاری میکند که کونت پاره شود اما دست از تماشایش نمیکشی چون میدانی هنوز چیزهایی در جیبش قایم کرده.
البته من چند قسمت آخر را هنوز ندیدهام. چون درگیر دعوا با بوزینههای ساختمانمان بودم و بعدش هم درگیر درد قلب و خشم و نفرتم از بوزینهها. وگرنه تا الان باید تمام میشد. نگران نباشید، تا صبح وقت هست. اگر بوزینهها بگذارند. اگر بنظرم آخرش را ریده باشد میآیم زیر این یادداشت مینویسم که: کص گفتم.
قفس
September 1, 2026 104 4