سمیرای عزیزم
قربانی داستان قدیمی و نحس ناموس شدی
لعنت بر این اسم و لعنت بر این ادعای طلسم شده
البته که داستان تو متفاوت بود و این تفاوت آتش بیشتری بر جانم می زند
قصه ی تو در روستایی دور افتاده نبود، در خانه و جایی که نتوان پیدایت کرد نبود، قصه ی تو در "دانشگاه" بود، مهم ترین جایی که قرار نبود بی پناه باشی
دانشگاه امیدِ آخر فرار از جو و فرهنگ غم انگیز دختران سرزمینم نبود؟ امید به بهبودی نبود؟ امید امنیت و بالندگی نبود؟
قرار نبود دخترانمان برای استقلال درس بخوانند؟ بتوانند از شهر های کوچک و حرف ها و طرز فکر های مسموم فرار کنند؟
دیگر چه باید می کردی؟
تمام تلاشت را کردی...
اولین بار که این خبر را خواندم به گمانم راهی نبود که نجاتت بدهند،
در ذهنم اینطور بود؛ مردی آرام می آید، تفنگش را از کیفش خارج می کند و قبل از اینکه امان بازدم داشته باشی در دم نفست را میگیرد.
ولی خب مردی آرام نبود که قابل حدس نباشد (۱) شلیک ها پشت هم نبود (۲) همکلاسی هایت تلاش کردند (۳) تفنگ گیر کرد (۴)
۱۰...۱۵ دقیقه زمان از ورود قاتل تا مرگ تو می توانست زمان خوبی برای دخالت کسانی که وظیفه ی محافظت ازت را داشتتد باشد..
این گفته ها را از دوستت که در همان ساختمان بود شنیدم
ولی قضاوت نباید کرد، من چه میدانم!
نمی دانم... آنجا که نبودم
اما مطمئن نیستم در آینده هم آنجا نباشم...
این اولین بار نیست که دانشجو و امنیتش زیر سوال می رود و آب از آب تکان نمی خورد. اولین اقدام کسانی که باید از سمیرا مراقبت میکردند سه ساعت بعد در جهت راه اندازی مجدد درمانگاه بود..
کاش آن روز بالای سر بیمارت، مقنعه ات می افتاد بلکه کسی برای تذکر هم شده بود کنارت می آمد...
سمیرای عزیزم تو را نمیشناختم ولی همچون دوست نزدیکی داغت بر دلم مانده است دختری با چشم های غمگین و زیبا مثل خیلی از دختران این سرزمین که ممکن است جای تو باشند.
داستان غم انگیزت برایم مثل دودیست که جلوی چشمانم را میگیرد و نور امید را می پوشاند.
نمیدانم چه باید کرد ولی می دانم قصه ی تو نه به خاطر خودت -گرچه لایق بلندترین شِکوه ها هستی- بلکه بخاطر نور امید دختران دیگری که چشمانی به زیبایی چشمان تو دارند؛ باید روایت شود..
آتشی که بر جانمان زده شده، فقط یک شعله ندارد...
به زیبایی چشمانت که در انتظار برای نجات بود و به ترس و امیدِ ناامید شده ات، قسم که برای تعریف داستانت ساکت نمانم...







