بختیار علی
یکی از مسائل اساسی در خاورمیانه و نیز در بسیاری از کشورهای آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین، مشکل دیرپای توسعهنیافتگی است. بیشتر این جوامع، حتی اگر از نظر زیرساختها و تعداد دانشگاهها مدرن و پیشرفته به نظر برسند، در ماهیت خود همچنان جوامعی توسعهنیافتهاند. آنها محصولات پیشرفتهای فناورانه و اقتصادی را مصرف میکنند، بیآنکه تغییرات متناسبی در شرایط اجتماعی، نهادی و فرهنگی آنها رخ داده باشد.
آنچه بهویژه قابل توجه است این است که اگرچه این مسئله بهطور گسترده از سوی اقتصاددانان، دانشمندان علوم سیاسی و جامعهشناسان غربی مورد بررسی قرار گرفته، در میان متفکران خاورمیانهای توجه بسیار کمتری به آن شده است. آن دسته از پژوهشگران خاورمیانهای که در این زمینه سهم مهمی داشتهاند، مانند سمیر امین، جلال امین و عبدالملک عوده، بیشتر از طریق ادبیات علمی به زبانهای اروپایی شناخته شدهاند.
سالها نظریهپردازان سطح توسعهیافتگی یک کشور را با تولید ناخالص داخلی (GDP) میسنجیدند و رشد اقتصادی را با افزایش کلی سطح زندگی یکی میگرفتند. اشتباه مهم دیگری که برای مدت طولانی بر پژوهشها حاکم بود، این فرض بود که توسعهنیافتگی و فقر یک چیز هستند. این خطا حتی امروز نیز به شکلهای مختلف دوباره ظاهر میشود؛ بهویژه در این باور که رشد اقتصادی در جوامعی که ذهنیتهای خرافی و ساختارهای قبیلهای یا طایفهای همچنان بر آنها مسلط است، بهطور خودکار راه را برای پیشرفت خواهد گشود.
علاوه بر این، برنامهریزی برای توسعه اقتصادی بهعنوان حوزهای جدا از عرصههای سیاسی یا فرهنگی، دیر یا زود به بنبست خواهد رسید و جامعه را وارد یک دوراهی خطرناک دیگر خواهد کرد. از نظر من، حوزه اقتصاد آخرین حوزهای است که میتواند بهطور مؤثر در پایان دادن به توسعهنیافتگی نقش داشته باشد. نقش حوزههای فرهنگی و سیاسی در این فرایند بسیار بزرگتر و مهمتر است.
نظریههای مهم بسیاری وجود دارند که بر بُعد فرهنگی مسئله توسعهنیافتگی تأکید میکنند. یکی از جامعهشناسان مهمی که درباره اهمیت بُعد فرهنگی بحث کرده، تالکوت پارسونز است. پارسونز در عمق نظریه خود، جامعه را به چهار حوزه اصلی تقسیم میکند: اقتصاد، سیاست، نظام اجتماعی و فرهنگ. این طبقهبندی مهم میتواند برای درک ماهیت رهایی از چرخه توسعهنیافتگی یا گرفتار ماندن در آن مفید باشد.
از نظر پارسونز، در جوامع سنتی، فرهنگ اجتماعی برای منشأ، تبار و نسب بیش از توانایی فردی ارزش قائل است. احساس و عاطفه بیش از عقلانیت بر رفتارها مسلط است. وفاداری و دلبستگی به گروهها و جناحهای کوچک بر تعهد به مجموعهای از ارزشها و اصول جهانشمول تقدم پیدا میکند. مجموع این ویژگیها به موانعی در برابر نوسازی و تغییر تبدیل میشوند.
ایدههای پیشرفت منحصر به اروپاییان نیستند و برای جوامع و گروهها مخرب است که روایتهای مسلطی را درونی کنند که جامعه خودشان را کمتر توسعهیافته یا کمتر مدرن از دیگران معرفی میکنند.
دیدگاههای پارسونز برای من از دیدگاه برخی پژوهشگران دیگر، مانند آرتورو اسکوبار که در چارچوب نظریه استعمارزدایی فعالیت میکند، اهمیت بیشتری دارد. اسکوبار استدلال میکند که خودِ مفاهیم «توسعه» و «توسعهنیافتگی» تا حد زیادی برساختههایی گفتمانی و محصول عقلانیت غربی هستند. از نظر او، این مفاهیم با بنیانهای فرهنگی مردمان خارج از اروپا سازگاری ندارند. بااینحال، ایدههای پیشرفت منحصر به اروپاییان نیستند و برای جوامع مخرب است که روایتهای مسلطی را درونی کنند که آنها را کمتر توسعهیافته یا کمتر مدرن از دیگران معرفی میکنند.
«پیشروی چندحوزهای» به معنای سازماندهی فعالیت جمعی و هماهنگ این حوزهها بهگونهای است که با سنتها و ساختارهای بهارثرسیدهای که در برابر تغییر ایستادگی میکنند، مقابله و آنها را به چالش بکشند.
پل روزنشتاین-رودان بهطور گسترده درباره مسئله توسعهنیافتگی کار کرده و از پژوهشگران شناختهشده این حوزه است. او نظریه «پیشروی بزرگ» (Big Push Theory) را مطرح کرد؛ نظریهای که برای مواجهه با مشکلات اقتصادی مورد استفاده قرار گرفته است. رودان معتقد بود تغییرات کوچکمقیاس و پروژههای منفرد، فایده چندانی برای نجات اقتصاد کشورهای توسعهنیافته ندارند. در مقابل، «پیشروی بزرگ» اساساً راهبردی مبتنی بر اقدام هماهنگ و همزمان در چندین بخش است که در آن صنایع مختلف یکدیگر را تکمیل میکنند تا رشد اقتصادی انباشتی ایجاد شود.
بااینحال، ضعف اساسی این نظریه آن است که صرفاً به حوزه اقتصادی محدود میشود. یک «پیشروی بزرگ» واقعی تنها زمانی میتواند موفق شود که بهطور همزمان در تمام بخشهای اصلی جامعه که پارسونز شناسایی کرده است عمل کند: اقتصاد، سیاست، نظام اجتماعی و فرهنگ. به بیان دیگر، این فرایند باید یک «پیشروی چندحوزهای» باشد.
September 5, 2026 13