🎤پایان عصر بلندگوها: بازخوانیِ یک عقدهی ارتباطی در عصر هوش مصنوعی
دبستان اندیشه که درس میخواندم، ایدئولوژی حرف اول و آخر را میزد. وسیلهی تزریق این افکار یکسویه نیز میکروفن قرمزی بود که همیشه یا باطری نداشت یا دل و رودهاشریخته بود گوشهی دفتر ناظم...
اما گاهی کار میکرد و ناظم و مدیر سر کیف میآمدند...آنان میکروفن را در مشتشان محکم نگه میداشتند به سمت دهانشان میبردند. وقتی حرف میزدند مخاطبشان دیگر ما بچهها نبودیم، بلکه با همسایهها نیز از عقایدشان میگفتند و اینکه چرا فکرشان بر حق است. ولی برای ما بچهها هیچکدام از اینهامهم نبود...
خود من در درجهی اول سوالم این بود که وقتی میتوانیم در پارک کنار مدرسه «قلعه»(دویدن دنبال هم) بازی کنیم چرا باید برویم سر کلاس که یک خانم بداخلاق مجبورت کنددست به سینه بنشینی یا چرا باید جوری داد بزنیم «الله» که شیشههای کاخ سفیدبکشند...
دومین سوال هم همین میکروفن قرمز بود... باید راهی پیدا میکردم برای حرف زدن در آن... باید صدای بلند خودم را بشنوم و همه مرا ببینند... مهم نبود چه میگفتم...همین که صدایت از بلندگو پخش میشد، دو هیچ از بقیه جلو بودی...
یادم است یک بارمامان به خانه آمد و گفت «امروز کی پشت میکروفن بود؟ چه جیغ و دادی میکرد... » منم نگذاشتم حرفش تمام شود و بلافاصله با ذوق گفتم: «من بودم!» مامان از خنده خم شد و زد روی پایش...
ولی به مامان نگفتم ناظم کچل و بچهخوار اندیشه همان روز چهطور زد تو ذوقم؛ چون دعای فرج را بدون بسمالله خواندم و مرا جلو 350 تا همسن خودم خیط کرد. همان، اولین و آخرین باری بود که پشت میکروفن قرمز رفتم.
اما استفاده از این میکروفن، شیوهی دیگری هم داشت؛ اتفاقی عجیب گاهی موقع زنگ نهایی میافتاد... ناظم سر کلاسها میرفت که بگوید: «وقت [کلاس] تمام است» وهمزمان ما از کلاس فرار میکردیم... سر راه اگر آن میکروفن سیمی را میدیدیم که ازپنجرهی دفتر ناظم آویزان است، دهانمان را سمتش میبردیم (شبیه صحنهای از فیلم «سازدهنی» امیر نادری) و از سر و کول هم بالا میرفتیم تا جیغ کوتاهی در آن بزدیم... یکی دعا میخواند، شعار میداد، یکی لات محل رو صدا میزد، یکی اندی میخواند و یکی هم قرآن...ناظم شبیه صاحب مزرعه چوب به دست میدوید سمتمان که ما با احساسی سرشار از ترس وشادی شبیه دستهای کلاغ پر میزدیم و فرار میکردیم... شادی شاید نه؛ غرور. گاهی حتی وقتی به خانه میرسیدم از خشایار میپرسیدم که صدای مرا شنیدی تو بلندگو؟
مهم بودن کودکانهی ما اینشکلی بود و گاهی فکر میکنم این بازی در میان بزرگسالان به شکلی افراطی وجود دارد. رقابت بر سر جایگاه و منزلت اجتماعی... در حالی که نمیدانیم چرا میخواهیم مثلا دانشگاه برویم، مهندس شویم، دکتری بگیریم، دانشیاریمان را به استادی برسانیم. برای همین میگردیم دنبال معیارهای بدل شدن... بدتر اینکه سر همین معیارهای بدلی شبیه دوران کودکی با هم رقابت میکنیم.
راستش من با این بازی و این رقابت مشکلی ندارم. حرفم فقط این است که اگر یکروزی برای «مهم، موثر و مفید بودن» فقط باید در یک زمان و مکان خاص بازی میکردی، امروز میتوان میدان زمانی و مکانی را تغییر داد و باز هم از «بودن» لذت برد نه صرفا از تعاریف جعلی «مهم، موثر و مفید بودن».
مفاهیمی که سرنخهایش در تاریخ،فرهنگ، اقتصاد سیاسی و میزان دسترسی به داده پیداست. زمانی باید چنان فریاد بلندی میزدی که بقیه فقط صدایت را بشنوند و شاید از میان آنان کسی مخاطب بود، ولی امروز میتوانی از مجراهایی دقیق با مخاطبی ارتباط بگیری که زمینههای مشترک ارتباطی زیادی با ما دارد.
روابط شبکهای در «دنیاهای کوچک» شکل میگیرد و با رفع مانع زبان به کمک مترجمهای هوش مصنوعی، حالا ممکن است در ایلام نشسته باشید ولی مخاطبتان با علائق و سلائق بسیار مشترک در توکیو باشد.
زمین بازی خیلی بزرگ شده. مضحک است همه سر یک میکروفن با هم رقابت کنند. آن هموسیلهای که در هیاهوی امروز کسی صدایش را نمیشوند و از همه بدتر اینکه صدای پشتهمین میکروفن نیز بسیار نامفهوم و پر از بدفهمیهای معنایی است.
پس شاید بهتر باشد از پشت میکروفن قدیمی و کهنه کنار بیاییم و ابزار دیگریپیدا کنیم برای رساندن صدایمان. این بار شاید موثرتر و مفیدتر. به اندازهی فهم پوچی مفید بودن و موثر بودن ولی همچنان زندگی کردن و ادامه دادن.
3August 25, 2026 34